بهجه‌الفقیه

درس فقه(٢٨)- بررسی شهرت در بحث غروب،‌جمع ادله غروب و مغرب

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه ٢٨:  ١٣٩٢/٠٨/٠۵

 

و الظاهر أنّ صدور كثير من التكلّفات في روايات الاستتار، منشأ [ه] ملاحظة الشهرة، مع أنّ من المقطوع به عدم اختلاف المشهور معنا إلّا في فهم الروايات، لا في شي‌ء آخر وصل إليهم دوننا، مع أنّه قد عبّر في «الشرائع» عنه بأنّه الأشهر، إن أراد الفتوىٰ كما هو الأظهر، دون الرواية؛ فلا وجه لدعوى الانجبار مع عدم الفرق إلّا في الفهم و الدلالة التي لا تنجبر بالشهرة، نعم دعوى الصحّة و التصحيح، لا بأس بها في جملة من روايات المقام، فيأتي ما ذكرناه في الدلالة.[1]

شهرت روایی و عملی در بحث غروب

دیدم بعد از «دون الروایة» نقطه ویرگول گذاشتند. کأنّه خوب است، جایش بوده که بعد از «دون الروایة» نقطه ویرگول بگذارند. چرا؟ چون ظاهر عبارت این است که «دون الروایة» به اراده محقق در شرایع می‌خورد. «فلا وجه» نمی‌خورد به «دون الروایة»، «فلا وجه» می‌خورد به اصل بحث، «المقطوع به». فلذا ظاهراً این روی حساب گذاشته شده و خوب هم هست.

اصل بحث این بود که این تکلّفات به خاطر ملاحظه شهرت است. چون شهرت صورت گرفته، مخالفین زیر بار روایت استتار نمی‌روند. منابع را به خاطر مشهور تأویل می‌کنند. بعد فرمودند «المقطوع به» این است که «عدم اختلاف المشهور معنا إلّا في فهم الروايات» مشهور با ما در فهم همین روایات، همین منابع اختلاف داشتند. «لا في شي‌ء آخر وصل إليهم دوننا، مع أنّه قد عبّر في الشرائع عنه بأنّه الأشهر، إن أراد الفتوى كما هو الأظهر، دون الرواية؛».

شاگرد: چه کسی «أراد»؟

استاد: محقق در شرایع.

شاگرد: مگر ما «اشهر» روایی داریم؟

استاد: بله، اتفاقاً حاج آقا هم همین را می‌گویند.

شاگرد: مشهور و اشهر برای فتواست. در روایت شاذ و مشهور است.

استاد: در روایت تعادل و تراجیح …

شاگرد: «کلاهما مشهوران»، ولی اشهر و مشهور نداریم در روایت. داریم؟

استاد: چه مانعی دارد؟

شاگرد: مانع عقلی ندارد. اصطلاحاً چطور؟

استاد: ببینید الآن اگر بگوییم که روایات ذهاب حمره، شاذ نیست. عده‌ای گفتند شاذ است. مفتاح الکرامه گفتند که از کجا می‌گویید شاذ است. بیایید این ۱۰ تا، ۱۰ تا شاذ است؟ یادتان هست؟ همان مفتاح الکرامه‌ای که ۱۰ تا را آوردند، منکر نیستند که روایت استتار بیشتر است.

شاگرد: به آن «اکثر» می‌گوید. یک اصطلاح داریم «واحد، مستفیض، متواتر». یک اصطلاح دیگر داریم «شاذ و مشهور». ولی آیا اصطلاح «اشهر و مشهور» را به کار می‌برند؟ وقتی محقق می‌گوید «اشهر»، معلوم است که فتوا منظورش است.

استاد: معلوم است که ایشان هم این‌که اشهر روایی باشد را به عنوان احتمال مطرح می‌کنند. بعد می‌فرمایند «دون الروایة». چرا؟ چون در باب ما نحن فیه روایات استتار اشهر روایةً است، نه روایات ذهاب. یعنی اگر بناست بگوییم اشهر و روایی منظورمان باشد، باید به روایت استتار بگوییم اشهر، نه به مقابلش. و لذا می‌گویند «أراد الفتوی».

شاگرد: آن «فاء» چطور تفریع می‌شود بر این؟ «فلا وجه لدعوی الانجبار».

استاد: «فلا وجه» توضیح اصل مطلب است. متفرع بر اصل مطلب است. تا اینجا این شد که «عبّر بانه الاشهر ان أراد فتوی» یعنی مشهور فتوا بر طبق اینها دادند، «دون الروایة» که با واقع مطابقت ندارد. اشهر روایی اگر باشد، با واقع مطابقت ندارد. اشهر روایةً روایت استتار است نه آن طرف. خب حالا که اشهر فتوایی شد، آن هم نه یعنی شهرت فتوایی، یعنی بر طبق این روایات فتوی بیشتر دادند. حالا فتوایی که دیروز عرض کردم می‌شود شهرت عملی. شهرت عملی هم خودش دو جور است، شهرت عملی ای که به عین متن یک روایت فتوی دادند، و شهرت عملی ای که محتوی با او موافق است. اینجا منظور از این‌که الآن می‌فرمایند این است که شهرت عملی ای که صرفاً توافق محتواست، نه اینکه بر طبق عین خود مضمون روایت فتوی بدهند.

«فلا وجه» مربوط می‌شود به «مع أنّ من المقطوع به عدم اختلاف المشهور معنا الا فی فهم الروایات». حالا که مشهور جلوی عده‌ای را گرفته که نیایند سراغ روایات استتار، و حال آن‌که اختلاف ما با مشهور نیست مگر در فهم روایات، «فلا وجه لدعوى الانجبار مع عدم الفرق إلّا في الفهم».

جابریت شهرت، سندا او دلالة؟

شاگرد: انجبار سند را درست می‌کند. اختلاف ایشان با مشهور در فهم روایت است. آن وقت انجبار چه فایده‌ای دارد؟

 

برو به 0:05:36

استاد: در مورد «فلا وجه لدعوی» من رفتم دو تا کتاب را مراجعه کردم. یکی مصباح الفقیه-که آقا دیروز عبارتشان را خواندند- را دوباره مراجعه کردم، مفتاح الکرامه را هم نگاه کردم. چیزی در مفتاح الکرامه نبود که بگوییم این عبارت ناظر به مفتاح است. اما مصباح الفقیه، احتمالی هست که مثلاً این عبارت به آنجا ناظر باشد.

علی ای حال این دعوی که یا ناظر به مورد خاصی است یا کلاً برای آنهایی است که مدافع مشهور بودند، اصل دعوی این است که وقتی مشهور عمل کردند، ما از مشهور فاصله نمی‌گیریم. روایاتش منجبر است سنداً و دلالتاً به این‌که مشهور بر طبقش فتوا دادند. بعداً هم گفتند خب تازه مشهور نیستند، محقق تعبیر به اشهر کرده. انجبار یعنی چه؟ یعنی دیگر کار از حیث هر دو، سند و دلالت تمام است. یعنی مقتضی افتاء تمام است.

شاگرد: انجبار یعنی سند.

استاد: نه خصوص سند. انجبار یعنی چون مشهور چنین گفتند، دیگر کار بر ما تمام است. روایت استتار پشت خط، فتوی بر طبق ذهاب باید باشد.

شاگرد: اگر این هم باشد باید بگوییم دو مرحله‌ای است. مرحله اوّل عمل مشهور، منجبر ضعف سند است. وقتی منجبر ضعف سند شد، سند قابل قبول می‌شود. در دلالتش هم که اختلافی نیست و همه قبول دارند ذهاب حمره است، حصر آن (استتار) را کنار می‌زند. دو مرحله‌ای باید جلو برویم. آن وقت سوال این است که در دلالت انجبار داریم؟

استاد: ایشان هم همین را می‌گویند. ایشان می‌گویند اگر بخواهید بگویید که چون مشهور قائل به ذهاب حمره‌اند، کار تمام است، می‌فرمایند کار تمام نیست، چون فوقش این است که مشهور سند را درست می‌کنند نه دلالت را. و حال آن‌که اختلاف ما با مشهور در سند نیست، در دلالت است. و لذا می‌گویند ما صحت را قبول داریم. یعنی اصلاً ما مشکلی در سند نداریم، بعضی‌اش صحیح است، آنهایی هم که ضعیف است به عمل مشهور سندش جبران می شود. اما لازمه این انجبارِ تام به معنای این‌که حالا بر طبق مشهور فتوا داده بشود، این را قبول نداریم. انجبار به معنای انجبار هم سند و هم دلالت را قبول نداریم. و لذا ایشان تفکیک می‌کنند. می‌گویند چرا می‌گویید مشهور که فتوا دادند کار تمام است. مشهور که فتوی دادند، فوقش این است که سند منجبر است. در فهم و دلالت نمی‌تواند عمل آنها روایت را منجبر بکند. عبارتشان از این ناحیه ابهامی ندارد.

شاگرد: این عبارتی که فرمودند «ان اراد الفتوی کما هو الاظهر دون الروایة» ممکن است بگوییم روایت استتار، آنطور که مشهور حمل مطلق بر مقید کردند، در اکثرش لفظ غروب درونش است. چند تایش است که به خود استتار قرص تصریح دارد. ممکن است بگوییم اگر مراد محقق اینطوری باشد، روایت استتار اشهر روایی نمی‌شود.

استاد: می‌خواهید اشکال کنید به «دون الروایة»؟

شاگرد: یعنی ممکن است منظور محقق اشهر روایی بوده باشد. چون شما فرمودید که امر عکس است. اشهر روایی با استتار است. ممکن است کسی بگوید باید مانند قدما، کلامی که از علامه بود و مرحوم شهید در ذکری و …، حمل مطلق بر مقید بکنیم. زیرا خیلی صریح نبود روایت استتار، چند تایش بود که صریح بود.

شاگرد2: یعنی می‌خواهید بگویید استتار را معنا می‌کنیم غروب. بعد غروب را معنا می‌کنیم مغرب، که بعد بشود ذهاب.

شاگرد: یعنی آنها می گفتند روایات ذهاب حمره توضیح می دهد مراد از غروب را.

استاد: آن که من از متن شرایع یادم است، آنجایی که شهرت روایی می‌خواهند بگویند، کلمه روایت را تذکر می‌دهند. که اگر شرایع را نگاه کنید غالباً اینطوری است. اینجا می‌گویند «قیل و هو الاشهر». از اینجا معلوم می شود که اشهر به قول می‌خورد، نه به روایتی که مستند آن است.

شاگرد: بله از این لحاظ مشکل ندارد. اما شما در توضیح فرمودید که چرا «دون الروایة»؟ چون…

استاد: چون شهرت روایی همراه قول استتار است.

شاگرد: ممکن است در این ناحیه کسی اشکال بکند. ولی این بیانی که فرمودید خوب است که اگر اشهر روایی باشد، خود محقق تذکر می دهند که «اشهر روایةً».

استاد: در شرایع این بنا را دارند که یک تذکری بدهند و نمی‌برند سراغ خود قول.

شاگرد: فرمایش ایشان یک احتمالی می‌شود که روایت غروب را حمل کنیم به ذهاب؟

 

برو به 0:11:22

استاد: مفتاح الکرامه هم همینطوری وارد شده بودند یا شاید مصباح الفقیه بود. گفتند اجماع است بر این‌که صلاة مغرب وقتش غروب شمس است. آن وقت تعبیر روایات برای غروب دو دسته می‌شود. یک دسته که می‌گوید «غربت الشمس»، یک دسته‌ای که تعبیر می‌کنند «استتار القرص، غیبوبت القرص، غابة القرص». «غابة القرص» چه رابطه‌ای دارد با «غَرُبَت»؟ می‌گویند چه بسا «غابت القرص» تعبیری باشد از سر ناچاری. اظهر در استتار قرص عن العین است. اما معادله و ملازمه حتمیه با غروب ندارد. غروب می‌تواند به آن درجه خاصی از رفتن قرص زیر افق هم صادق باشد.

شاگرد: در آنهایی که تصریح شده. در آنهای که می فرمایند «غربت الشمس»، تصریح به قرص هم نشده.

استاد: یعنی همان طور که حاج آقا در بین روایات ذهاب مفسِّر و مفسَّر قرار می‌دهند، همین بیان را آنجا قرار دادند. می‌گویند وقتی می فرمایند «اذا ذهب هاهنا سقط»، یا «غاب»، یا امثال اینها، این ملازمه معلوم می‌شود این مفسِّر آن غروب است.

شاگرد: خود حاج آقا همین را مطرح کردند و جواب دادند. جایی که بحث مقیِّد مطرح شد.

استاد: بله، فرمودند که این واضح است. ممکن نیست. صفحه ۴۲ بود.

علی ای حال، من عرض کردم این نقطه ویرگولی که گذاشتند، خوب است. چرا؟ چون «دون الروایة» می‌خورد به عبارت جناب محقق که «ان اراد الفتوی، دون الروایة». عبارت «فلا وجه» نمی‌خورد به «دون الروایة»، می‌خورد به اصل مطلب، دنباله «الا فی فهم الروایات» است. «أنّ من المقطوع به عدم اختلاف المشهور معنا إلّا في فهم الروايات» حالا که اختلاف فقط در فهم روایات است، «فلا وجه لدعوی الانجبار». چرا؟ چون انجبار که نمی‌تواند فهم را درست بکند. نمی‌تواند جبران فهم بکند. لذا توضیحش را هم می‌دهند. «مع عدم الفرق» با این‌که ما با مشهور فرقی نداریم «إلّا في الفهم و الدلالة التي لا تنجبر بالشهرة». می‌گویند «فهم لا تنجبر بالشهرة»، آن که ممکن است، سند است. پس شما نمی‌توانید ادعا کنید که وقتی مشهور عمل کردند کار تمام است. وقتی مشهور عمل کردند فوقش سند ضعیف، منجبر می‌شود. «نعم دعوى الصحّة و التصحيح لا بأس بها» حتی در روایت ذهاب، ادعای صحت سند یا تصحیح سند مانعی ندارد. «لا بأس بها في جملة من روايات المقام» آن تعدادی هم که ضعیف است، منجبر باشد. اما انجبار به معنایی که کار تمام است، حالا دیگر قول ذهاب حاکم شد، این را می‌فرمایند قبول نداریم. سند روایت و مستند آنها درست می‌شود، نه اینکه فهم مشهور بتواند برای ما جبران دلالی بکند.

معنای «تصحیح» در عبارت بهجة الفقیه

در تصحیح هم دو تا احتمال وجود دارد، قبلا هم عرض کرده بودم. یک احتمال این است که منظور از تصحیح همان استناد به قاعده اجماع باشد، که «اجمعة الطائفة علی تصحیح ما یصح عن جماعة». مثلاً مرسله ابن ابی عمیر رضوان الله علیه، روایت چهارم در باب شانزدهم.[2]  این روایت مرسله بود اما «اجمعة الطائفة علی تصحیح ما یصح». یا «مراسیله کمسانیده». می‌توانیم بگوییم مصحَّح است. تصحیح یعنی «نسبتها الی الصحة». یا خودش صحیح باشد، مثل همان روایت اوّل که ظاهراً در کافی بود، «محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن محمد بن خالد و الحسین بن سعید عن القاسم بن عروة عن برید بن معاویة». بعض روایات باب صحیح باشد یا مصحَّح باشد. یک احتمال هم این است که منظور از مصحَّح یعنی نسبت دادن به مثلِ صاحب مجمع الفائدة و البرهان در مفتاح الکرامه.

ببینید خود حاج آقا دو تا تعبیر داشتند در صفحه ۴۶ و ۴۷. وسط صفحه ۴۶ فرمودند: «مع أنّ صحيح بكر بن محمّد». صفحه ۴۷ فرمودند: «و أمّا رواية رؤية الكوكب بعد جنّ الليل في مصحّح بکر بن محمد» که قبلا صحبت شد مثلاً مصحّح را صاحب مفتاح الکرامه فرمودند:[3] «روایة بکر الذی هو الثقة». بعد فرمودند: «و صححه المحقق الاردبیلی رضوان الله علیه فی مجمع الفائدة، مع دقته فی امر التوثیق». شاید چنین تعبیری در مفتاح الکرامه داشتند. یعنی دغدغه‌ای داشتند در این روایت، فرمودند آن‌که ثقه هست. مرحوم مقدس هم در مجمع الفائدة با این‌که خیلی زود یک چیزی را صحیح نمی‌دانند، این روایت را صحیح دانستند.

 

برو به 0:18:01

شاگرد: احتمال اوّل شما صاف است که به اصحاب اجماع بخورد. اما فرمایش دوم که مراد کلام صاحب مفتاح باشد، در صورتی است که «بکر بن محمد» در روایات ذهاب باشد.

استاد: «بکر بن محمد» در باب شانزدهم، روایت ششم.[4] «فقیه باسناده عن بکر بن محمد عن ابی عبد الله علیه السلام: فلمّا جلّ علیه اللیل»، حضرت فرمودند «هذا اوّل الوقت».

حالا مصحّح یعنی «المنسوب الی الصحة»، مثل تکفیر و تعدیل. «منسوب الی الصحة» یا به وسیله «اجمعة العصابة علی تصحیح»، یا به این‌که ولو برای خودمان واضح نباشد اما عده‌ای که اهل دقت و وسوسه بودند «نسبوه الی الصحة». «صَحَّحُهُ». پس می‌شود «مصحّح». مصحّح به اعتبار نسبت دیگران.

شاگرد: سومی هم که الان خودتان فرمودید، مصحح یعنی اینکه عمل کردند اصحاب به این روایات ضعیف.

استاد: مصحح یعنی منجبر به شهرت. این هم احتمالش خوب است. فرمودند «نعم، دعوی الصحة و التصحیح». تصحیح یعنی چه؟ یعنی خودش ضعیف است، اما به واسطه عمل اصحاب، منجبر است ضعف سندش. پس مصحح است، یعنی کأنّه صحیح است. حالا برای این اصطلاح باید یک جای دیگر هم نظیر پیدا کنیم که روشن‌تر بشود. احتمالش هست که منظور از مصحح، یعنی منجبر به شهرت. آن که ضعفش به عمل، منجبر است.

شاگرد: چون کلام ایشان ذیل عدم انجبار دلالت هست، گفتیم شاید این مناسب باشد.

استاد: که می‌گویند دلالت فایده‌ای ندارد، «نعم دعوى الصحّة و التصحيح» یعنی تصحیح به همین شهرت عملی.

«لا بأس بها في جملة من روايات المقام، فيأتي ما ذكرناه في الدلالة.» «ما ذکرناه» یعنی چه؟ یعنی عدم انجبار. این‌که مشهور مقابلند، خب باشند. «فيأتي ما ذكرناه» آن عدم انجباری که ما گفتیم، «یأتی فی الدلالة» در دلالت می‌آید. که در دلالت باید حجت نزد خدا، خودمان داشته باشیم. فهم آنها در دلالت حجت برای ما نمی‌شود، با این‌که برای ما، در رفت و برگشت‌ها  واضح می‌شود که آنها اشتباه کردند.

شاگرد: این استدراک در مورد صحت چطور است؟ در تصحیح معنا دارد، اول فرمودند که منجبر به شهرت نیست، خب حالا روایت ضعیف را می‌توانیم منجبر به شهرت بکنیم، به تصحیح. «دعوی الصحة» استدراکش چطور است؟

استاد: گفتند انجبار اینجا نیست، یعنی کأنّه طرف می‌گوید که پس دیگر اینجا انجباری نداریم. می‌فرمایند چرا، اصل این‌که خود روایت صحیح باشد، یا مصحَّح باشد و از این ناحیه مشکلی نداشته باشیم، ما این را می‌پذیریم. اما این‌که از ناحیه دلالت منجبر بشود به وسیله فتوای مشهور، نه.

شاگرد: در قسمت اوّل هم این فرمایش شما را فرمودند. «فلا وجه لدعوى الانجبار» در مورد دلالت. حالا دوباره بازگشت می‌کنند یعنی؟

استاد: بازگشت نیست. اینها اشاره است به چیزهایی که در جواهر مطرح بود. ببینید عده‌ای گفتند- صاحب جواهر به همین ایراد می‌گرفتند- اصلاً این دلیل ندارد، هر چه هم هست ضعیف است.  در پاورقی‌ چاپ جدید مفتاح الکرامه،[5] حاشیه ای از خود سید جواد است، آنجا هست که بعض المتأخرین گفتند اصلاً روایت نداریم. صاحب معالم در المنتقی فرمودند که قول مشهور اصلاً روایت ندارد. صاحب جواهر ناراحت می‌شوند. می‌فرمایند: «و من الغریب ما عن بعض الناس من دعوی قلة اخبار المشهور و ضعفها»[6]. حاج آقا می‌فرمایند که ما در این مقام همراه آنها نمی‌شویم که بگوییم اینها ضعیف‌اند، کم‌اند. می‌گویند آن که ادعای ما هست، تفاوت فهم است. چون این بحث‌ها بین فقها مطرح بوده، عبارت حاج آقا اشاره به آنهاست.

شاگرد: وسط بحث انجبار، آن تصحیح خیلی مناسب است. اما اشکال صحت نداشتیم که.

استاد: ببینید ایشان از «والظاهر» که شروع می‌کنند، می‌خواهند بگویند پشتوانه همه این فتاوا، مشهور است. آخر کار هم، «نعم» یعنی ما نمی‌خواهیم آن طرف را ضعیف کنیم، ما قبول داریم صحیح است. اما صرف صحت و تصحیح همه را سوق نداده به ذهاب حمره، آن که سوق داده مشهور است. «و الظاهر انّ صدور کثیر من التکلفات» در توجیه روایات استتار و اینها، «منشأه ملاحظة الشهرة». «نعم» صحیح هم هست، ما نمی‌خواهیم از آنهایی باشیم که بگوییم که آن طرف چیزی ندارند. اما پشتوانه اصلی، صحت نیست. اینطور نیست که چون صحیح بوده همه  فتوا داده اند. پشتوانه‌اش همان فتوای مشهور است. ممکن نشده برای ایشان که از مشهور فاصله بگیرند. و گفتند همه چیز به وسیله شهرت منجبر است. حاج آقا می‌فرمایند قبول نداریم، به وسیله شهرت فوقش انجبار وثوق الصدور است، نه دلالت. دلالتی که مشهور فهمیدند، از همین ادله است، در مرئی و منظر سائرین هم هست، باید خودشان ببینند که از آن ادله چه می فهمند.

 

برو به 0:25:39

شاگرد: صاحب معالم خودشان فرمودند اصلاً صحیح نداریم؟

استاد: اینطور نقل کرده بودند. در نرم افزار منتقی الجمان هست؟

شاگرد۲: نیست ظاهراً. من که گشتم در نرم افزار نبود.

استاد: خیلی عجیب است.

شاگرد: آن وقت خود صاحب المنتقی ذهابی‌اند یا استتاری‌اند؟

استاد: ایشان خودشان استتاری‌اند.

استاد: صاحب جواهر فرمودند، حاج آقا هم داشتند. البته من از خود جواهر بخوانم. فرمودند:[7] «و یعلم الغروب باستتار نفس القرص»، بعد اینها را که اسم می‌بردند، گفتند که صدوق و ابن ابی عقیل و …، «و جماعة من المتأخری المتأخرین کسید المدارک و الخراسانی و الکاشانی و المدقق الشیخ حسن و تلمیذه فی ما حکی عنهما و الاستاذ الاکبر».

شاگرد: فرمودید «شیخ حسن» در نسخه قدیمی جا افتاده بود.

استاد: بله.

شاگرد: «استاذ الاکبر» یعنی؟

استاد: یعنی وحید بهبهانی.

شاگرد: صاحب جواهر مگر شاگرد وحید هم بودند؟

استاد: بعید می‌دانم. «استاذ الاکبر» یک وصفی است که برای وحید می‌آورند. نه این‌که یعنی «استاذنا الاکبر».

خلاصه عبارت ایشان اندازه‌ای که ما فهمیدیم این شد که ایشان می‌خواهند بگویند که از شهرت در اینجا خیلی کار می‌آید ، ما منکر نیستیم. غیر از به کار آمدن شهرت، خود روایات هم فی حد نفسه صحیح است، اما تمامِ مطلب این نیست. آن که بزنگاه بحث است تفاوت ما با مشهور در فهم است، و آنجا مشهور نمی‌توانند برای ما کاری بکنند. این شهرت نمی‌تواند آنجا برای ما کاری کند.

استتار القرص او استتار الشعاع؟

شاگرد: حاج آقا فرمودند که اگر شعاع شمس دیده بشود، نمی توان نماز خواند. یک روایتی در باب ۲۷ وسائل هست، باب نماز صبح است. حدیث ۱.[8]

استاد: در فقیه هست که: «سألت أبا عبد الله ع فقلت متى يحرم الطعام على الصائم و تحل الصلاة صلاة الفجر فقال إذا اعترض الفجر … قلت أ فلسنا في‏ وقت‏ إلى أن يطلع شعاع الشمس».

شاگرد: کلمات فقها را ذیل این حدیث می دیدم، بعضی‌ها گفتند مراد از این شعاع، حمره مشرقیه باشد.

استاد: بله، متعدد روایت هست. ببینید باز هم در روایت دیگری دارد «صلاة الصبیان»، که یعنی نه حتی حمره مغربیه که بحث ما است، بلکه حمره مشرقیه است. آن وقتی که دیگر نافله صبح قضاء می‌شود.

شاگرد: اگر ظاهر روایت را معنا کنیم و شعاع شمس را همان پرتوی خورشید بدانیم …

استاد: پرتوی خودش که یعنی از طرف مشرق.

شاگرد: بله، یعنی نه آن حمره. اطلاق شعاع بر حمره نکنیم. خود معنی شعاع.

استاد: یعنی طرف مشرق، خورشید که نزدیک طلوع می‌شود، آن نور شدیدی که از محل طلوع می‌تابد.

شاگرد: یا نوری که به ساختمان می تابد.

استاد: بله، شما منظورتان همان نوری است که به ساختمان‌ها می‌تابد. ممکن است، یادداشت کردنی‌ است. علی ای حال احتمالش هست. ولی من قبلاً که راجع به شعاع و شمس مواردش را دیده بودم، در صلاة الصبیان قرائن دیگری دارد که یعنی طلوع حمره مشرقیه. ببینید در باب بیست و هشتم، حدیث دوم:[9] «فقلت الست في وقت من تلك الساعة إلى أن تطلع الشمس؟ فقال: لا إنما نعدها صلاة الصبيان»

شاگرد2: وجه دلالتش چیست؟ یعنی آنجا کوه بوده؟

 

برو به 0:32:09

استاد: ایشان منظورشان این است که علی ای حال نگفته «تطلع الشمس»، گفته «تطلع شعاع». و عرف وقتی می‌گوید شعاع شمس طلوع کند، ذهنش سراغ آن جایی که یک کوهی، بنایی، چیزی باشد می‌رود که آفتاب به آن بتابد.

شاگرد2: «صلاة الصبیان» شاید قرینه بر همین است که می‌گوید هوا که روشن می‌شود، تا آفتاب طلوع کند، هنوز وقت هست. ولی دیگر نماز بچه هاست. شما باید وقتی اذان صبح را که گفتند، سریع نافله را بخوانید و نماز را بخوانید. «شعاع الشمس»، و «الشمس» را یکی بگیریم.

استاد: ایشان می‌خواهند بگویند دو تعبیر معادل، که «تطلع الشمس» و «تطلع شعاع الشمس». منظورش همان خود شمس است؟ نه، شعاع را دارد اضافه می‌کند. منظورش این است که برای عرف وقتی شعاع به یک چیزی می‌تابد، با این‌که خود خورشید به چشمش از زیر افق در می‌آید، هر دو یکی است، هر دو طلوع است. نزد عرف هر دو طلوع است.

شاگرد2: اینجا هم رفتنِ هر دو غروب باشد.

استاد: حاج آقا هم همین را فرمودند. برای حدوث طلوع هر کدام باشد کافی است. برای حدوث غروب هر دو باید برود. این دیگر لازمه کار است.

شاگرد: یعنی یک مؤیدی می‌شود برای آن قول محدث که فرمودید قول بینابین است.

استاد: بله، از این روایت معلوم می‌شود آن قول محدث نیست.

شاگرد: اگر دلالتش تمام باشد.

استاد: بله. یعنی آن قول، حالش حالی است که می‌گوید شعاع شمس باید غروب کند. «تطلع شعاع الشمس»،«تغرب شعاع الشمس».

شاگرد2: در احادیث غروب هم شعاع داریم؟ تغرب الشعاع؟

شاگرد: اگر بخواهیم به تعبد بگیریم، نداریم.

استاد: می‌خواهند شاهد بگیرند برای این‌که وقتی شعاع هست هنوز طلوع و عدم غروب صادق است.

شاگرد۳: در روایات غروب هم داشتیم که شعاع بود. برای امام صادق.

استاد: نماز می‌خواندند، «نحن ننظر الی شعاع الشمس». در آن چند تا احتمال بود. یکی‌اش همین بود که الآن مقصود ایشان است. بله آنجا هم بود.

نتيجة المباحث السابقة‌

و الحاصل أنّ روايات الذهاب بعد التأمّل فيها قابلة للجمع العرفي بين التعابير الواقعة فيها أوّلًا، و بَعد هذا الجمع، للجمع المتحصّل من جمع ما فيها، بين ما دلّ على الاستتار؛ بل يمكن الاستدلال ببعضها علىٰ أنّ الموضوع هو السقوط و لو لم تكن روايات السقوط؛ كما وقع في بعضها من التصريح بالعلامة الظاهرة قويّاً في أنّ الموضوع للحكم هو ذو العلامة لا العلامة، و لا المنضمّ إليها.[10]

جمع بین روایات ذهاب و استتار

«نتيجة المباحث السابقة‌. و الحاصل أنّ روايات الذهاب بعد التأمّل فيها قابلة للجمع العرفي بين التعابير الواقعة فيها أوّلًا، و بَعد هذا الجمع، للجمع المتحصّل من جمع ما فيها، [و] بين ما دلّ» این «واو» اینجا افتاده، در خط حاج آقا هست. نسخه اصل، خط اصلی، دفتر اصلی، صفحه ۴۰. یادداشت بکنید. دفتر خطی اصلی، صفحه ۴۰، «واو» دارد، اینجا در چاپ افتاده. «[و] بين ما دلّ على الاستتار». «نتیجة المباحث السابقة» را حاج آقا نفرمودند. این عنوان را محققین اضافه کردند.

«و الحاصل» روایات ذهاب، بعد از تأملش، دو مرحله طی می‌شود. بین خودشان مفسِّر و مفسَّر دارند. یکی ذهاب دارد. یکی دارد ذهاب، علامت است. از آن که دارد می‌گوید ذهاب علامت است، می‌فهمیم آن هم که علامیت درونش نیست، همان علامت است. حالا که کل اینها علامت شد، بعد با استتار جمعش می‌کنیم. می‌گوییم استتار موضوع است، این علامتش است. و علامتش هم علامت تیقن است، نه علامت حدوث که ملازمه با آن معنا ندارد.

عبارت را ببینید: «قابلة للجمع العرفي بين التعابير الواقعة» در روایت ذهاب اوّلاً. «و بَعد هذا الجمع» قابلة «للجمع». این «للجمع» متعلّق «قابلة» است. «و بَعد هذا الجمع» یعنی جمع در نفس روایات ذهاب، که مفسِّر و مفسَّر در خودش است که یکی‌اش می‌فرماید ذهاب، یکی می‌فرماید این ذهاب، علامت است. «و بَعد هذا الجمع» در نفس روایات ذهاب، قابلة «للجمع المتحصِّل من جمع ما فیها»، قابل است برای جمعی که حاصل می‌شود از جمع خود آن چیزی که در روایات ذهاب است، «و بین مادل علی الاستتار». این مطلب را قبلا فرموده بودند. سطر آخر صفحه ۴۶و سطر اوّل صفحه ۴۷. فرمودند: «و هذا لو سلّم، ليس فيه حجّة على شي‌ء؛ فإنّ الفتوى، على طبق النصوص حملًا لها على ما فيها من الشرح، و قد عرفت أنّ روايات الشرح» یعنی روایات ذهاب، که شرح غروب را می‌دهد. «أيضاً بين شارح و مشروح» که خود روایات دو دسته بود. روایاتی که می‌گفت ذهاب و روایاتی که می‌گفت ذهاب، علامت است. علامیت را تصریح می‌کردند.

شاگرد: شارح مقید باشد دیگر؟

استاد: بله، در خود روایت ذهاب. باز هم در سطر آخر صفحه ۴۲، اینجا دیگر روشن‌تر خودشان توضیح می‌دهند. می‌فرمایند: «مع أنّ في روايات ذهاب الحمرة» یعنی خود روایت حمره دو جور است. «ما ينصّ على العلامتيّة، و على أنّه احتياط، مع ظهوره في الاحتياط الموضوعي لا الحكمي؛ فيحمل» از آن روایات ذهابی که «ما لم ينصّ فيه على العلامتيّة، علی المنصوص». عده‌ای گفتند ذهاب، نگفتند ذهابی که علامت است. اما خب بعضی فرمودند که این ذهاب از باب علامیت است. پس آن کسانی هم که نفرمودند، مشروح می‌شود به این. شارح می‌شود روایات ذهابی که تنصیص می‌کند بر علامتیت، مشروح می‌شود روایتی که فقط ذهاب را گفته. مجموع اینها هم می‌شود روایات ذهابی که علامت است. با استتار جمعش می‌شود علامت و ذو العلامة.

 

برو به 0:39:50

شاگرد: آقای فاضل در شرحی که به تحریر نوشتند، گفتند در بعضی از این روایات یک تعابیری دارد که مانع از این می شود که حملشان کنیم بر علامت. و لذا گفتند دیگر جمع ممکن نیست، حمل بر تقیه می کنیم.

استاد: آن تعابیر چیست؟

شاگرد: با این‌که کتابشان خیلی مفصل است، ولی اشاره نکردند آنطور که من نگاه کردم.

استاد: جالبش این است که- جزماً می‌توانیم بگوییم بعد از این بحث ها- علامیت ذهاب برای غروب مجمع علیه است.

شاگرد2: بحث سر این است که علامت نفس است یا علامت تیقن.

استاد: بله. اصل این‌که موضوع، غروب است، و «یعرف علامته بذهاب الحمرة»؛ این در تمام کتاب‌ها بود، غیر به گمانم دو تا، که برای متأخرین بود که گفته بودند «المغرب بذهاب الحمرة». و الا در همه موارد- غیر از دو تایی که عرض کردم- آن تعبیر بود.

شاگرد: در رساله‌ها هم آوردند که غروب است و شناخته می‌شود به …

استاد: بله. اجماع است که موضوع، غروب است، و علامته این است که ذهاب است.

شاگرد: ایشان می گویند در این روایات تعابیری دارد که یعنی  ما خودمان (ذهاب حمره) موضوعیت داریم، علامیت نداریم. نه این‌که بگویند این علامت بر غروب نیست. یعنی در مقابل استتار می‌گویند.

استاد: نه دیگر، حاج آقا می‌فرمایند 2 دسته است، پس با این می‌شود ۳ دسته. حاج آقا می گویند 2 دسته بیشتر نیست. در روایات ذهاب، دسته‌ای می‌گویند ذهاب باید بشود، تمام. دسته‌ای می‌گویند ذهاب شدن، علامتِ غروب است، خب پس آن هم که دارد مطلق می‌گوید، محمول بر همین علامیت است. این شارح آن است. اما دسته ای که خودش بگوید من مستقل هستم، نداریم. شما اگر تعبیری دارید بیاورید، حاج آقا که مدعی‌اند که نداریم. یا مطلق است یا …

شاگرد: یعنی جواب فنی به حاج آقا فقط باید از همین راه باشد دیگر، یعنی بگویند که جمع عرفی که شما مدعی هستید، روایات ابا دارند، بعضی از تعابیر روایات ابا دارند. اگر اینطور بگویند مفرّ برای ایشان درست می‌شود.

استاد: همین که کلی بگویند می‌شود مفرّ؟

شاگرد: نه، اگر پیدا کنند.

استاد: بله، باید تعبیر آورده بشود، بگذارند کنار هم بگویند این تعبیر با این تعبیر نمی‌شود.

شاگرد: آن وقت اگر اینطور باشد، قاعده چیست؟ یک سری عبارت دال بر علامیت بشوند، یک سری هم ابا داشته باشند از علامیت. باید سندی دعوا کنیم؟ یا نه، می‌شود جور دیگر حلّش کرد؟

استاد: آنطور که مشهور حل می کنند می‌گویند علامت بر نفس است، نه تیقن. چون مبنای حاج آقا این است که علامیت یعنی علامت بر تیقن. همان که اوّلین بار در کلمات صاحب ریاض آمد ولو مشهوری بودند. اما روی این مبنا باید بگوییم نه، علامیت یعنی علامیت نفس.

شاگرد: یعنی تساقط بکنند، آن روایتی که مطلق هستند- نه ابا دارند، نه علامیت‌اند- بمانند.

استاد: به عبارت دیگر همانطور که در تعبیر حاج آقا بود، علامیت را حمل کنیم بر انضمام قید زائد بر نفس غروب. یعنی می‌گوییم غروب موضوع نیست. غروب به اضافه درجه‌ای از سقوط که لازمه‌اش ذهاب حمره مشرقیه است، انضمام این دو چیز غروب است. قبلاً هم فرمودند، اینطور باید حلش کنیم.

خب می‌فرمایند: «بل يمكن الاستدلال ببعضها على أنّ الموضوع هو السقوط و لو لم تكن روايات السقوط» یعنی در باب خود روایت ذهاب، روایاتی هست که می‌توانیم دال بر سقوط بگیریم. خود روایت می‌گوید این، علامت آن است؛ پس موضوع خود استتار است. موضوع خود غروب است، موضوع خود سقوط است، منِ حمره و ذهاب حمره هم علامت او هستم. پس خود این روایت دارد می‌گوید موضوع آن است. «بل يمكن الاستدلال ببعض» خود ادله ذهاب بر این‌که «موضوع هو السقوط و لو لم تکن روایات السقوط» حتی اگر این طرف هم روایتی نبود. «كما وقع في بعضها من التصريح بالعلامة» می‌گویند این علامتش است. «الظاهرة قويّاً في أنّ الموضوع للحكم هو ذو العلامة لا العلامة» علامت که نمی‌تواند موضوع حکم باشد. علامت، علامتِ موضوع است. «و لا المنضمّ إليها» نه خودش موضوع است، و نه علامت به اضافه ی ذو العلامة موضوع است. علامت صرفاً تابع است. علامة الموضوع است. «و لا المنضمّ إليها» یعنی نه منضم بشود ذو العلامة الی العلامة، که با هم موضوع بشوند. معقول نیست اصلاً.

شاگرد: فقط خط اوّل «نتیجة المباحث» را می شود دوباره بخوانید.

استاد: «و الحاصل أنّ روايات الذهاب بعد التأمّل فيها قابلة للجمع العرفي بين التعابير الواقعة فيها أوّلًا» در دو مرحله باید جمع کنیم. بین خودش، باید جمع کنیم. و بعد از جمع بین خودش «قابلة للجمع المتحصّل من جمع ما فیها»، جمعی که حاصل شده از جمع خود روایات ذهاب، که دو دسته بودند. یکی مطلق می‌گفتند ذهاب، یکی می‌گفتند ذهاب علامت است. وقتی این دو تا را جمع کردیم، می‌شود ذهاب علامت است. حالا که این شد، بین این جمع کنیم «و بین ما دل علی الاستتار» که عرض کردم «واو» دارد.

 

برو به 0:45:53

شاگرد: فکر کنم «بین» اضافی است. «فیها و ما دل علی الاستتار».

استاد: نه، اتفاقاً آنهایی که می‌خواهید تعبیر علمی بنویسید، در عبارات علمی برای کمبود ابهامِ عبارت به اندازه ۸۰ درصد، که ابهام را پایین بیاورد، این است که کلمه «بین» تکرار بشود. وقتی عبارت می‌نوشتم دیدم خیلی جاها در ارتکاز «بین» را نمی‌آوری، بعد همچون عبارت مغلق می‌شود که خواننده سرگردان می‌شود. اما به محض این‌که کلمه «بین» را اضافه می‌کنی، طرفین مقصود شما روشن می‌شود، عبارت از نظر علمی سر در گم نیست.

شاگرد: «الظاهرة قویا» یعنی چه؟

استاد: یعنی ظهور قوی. قویاً تمیز است. «الظاهرة قویاً» یعنی ظهوراً قویاً.

شاگرد: ظهور قوی دارند بر علامت بودن؟

استاد: نه علامت، تصریح به علامیت است. تصریح به علامیت که می‌شود، ظهور قوی دارد در این‌که موضوع ذو العلامة است، نه اینکه علامت هم به آن منضم بشود.

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین

پایان

 


 

[1] بهجة الفقيه؛ ص: 54

[2] وسائل الشيعة؛ج‏4؛ص173: و عن علي بن محمد عن سهل بن زياد عن محمد بن عيسى عن ابن‏ أبي‏ عمير عمن ذكره عن أبي عبد الله ع قال: وقت سقوط القرص و وجوب الإفطار (من الصيام) أن تقوم بحذاء القبلة و تتفقد الحمرة التي ترتفع من المشرق فإذا جازت قمة الرأس إلى ناحية المغرب فقد وجب الإفطار و سقط القرص.

[3] مفتاح الكرامة في شرح قواعد العلامة(ط – الحديثة)؛ج‌5،ص81: و صحيح بكر بن محمّد في «الفقيه» و هو بكر الثقة و قد اعترف بصحّته المولى الأردبيلي مع ما يعرف من حاله من التأمّل في الأخبار.

[4] وسائل الشيعة؛ج‏4؛ص174: محمد بن علي بن الحسين بإسناده عن بكر بن محمد عن أبي عبد الله ع‏ أنه سأله سائل عن وقت المغرب فقال إن الله يقول في كتابه لإبراهيم‏ فلما جن عليه الليل رأى كوكبا قال هذا ربي‏- فهذا أول الوقت ‏و آخر ذلك غيبوبة الشفق و أول وقت العشاء الآخرة ذهاب الحمرة و آخر وقتها إلى غسق الليل يعني نصف الليل.

[5] مفتاح الكرامة في شرح قواعد العلامة(ط – الحديثة)؛ج‌5،ص81: أنكر بعض المتأخّرين (كصاحب المنتقىٰ فيه. (منه رحمه الله)) وجود خبر صحيح يدلّ على المشهور و بعض (هو الشيخ نجيب الدين في شرح الرسالة. (منه رحمه الله)) قال: إنّ الروايات به كثيرة.

[6] جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام؛ ج‌7، ص: 111

[7] جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام؛ ج‌7، ص: 106

[8] وسائل الشيعة؛ج‏4؛ص209: محمد بن علي بن الحسين بإسناده عن عاصم بن حميد عن أبي بصير ليث المرادي قال: (سألت أبا عبد الله ع فقلت متى يحرم الطعام على الصائم و تحل الصلاة صلاة الفجر فقال إذا اعترض الفجر فكان كالقبطية البيضاء فثم يحرم الطعام على الصائم و تحل الصلاة صلاة الفجر قلت أ فلسنا في‏ وقت‏ إلى أن يطلع شعاع الشمس قال هيهات أين يذهب بك تلك صلاة الصبيان.) و رواه الكليني عن عدة من أصحابنا عن أحمد بن محمد عن علي بن الحكم عن عاصم بن حميد مثله‏.

[9] وسائل الشيعة؛ج‏4؛ص213: و بإسناده عن الحسين بن سعيد عن النضر عن عاصم بن حميد عن أبي بصير المكفوف قال: سألت أبا عبد الله ع عن الصائم متى يحرم عليه الطعام فقال إذا كان الفجر كالقبطية البيضاء قلت فمتى تحل الصلاة فقال إذا كان كذلك فقلت أ لست في وقت من تلك الساعة إلى أن تطلع الشمس فقال لا إنما نعدها صلاة الصبيان ثم قال إنه لم يكن يحمد الرجل أن يصلي في المسجد ثم يرجع فينبه أهله و صبيانه.

[10] بهجة الفقيه؛ ص: 54

درج پاسخ:

پست الکترونیک نمایش داده نمی‌شود.

حداکثر حجم مجاز: 32 مگابایت. فایل‌های مجاز: تصویر, صوت, ویدئو, سند, ارائه. Drop files here

ما را دنبال کنید
آدرس: قم - خیابان ارم - کوچه ١۶- پلاک ٢٧ - طبقه دوم