بهجه‌الفقیه

تاریخ جلسه: 3 آبان 1395
شماره جلسه: 15

قیاس و تنقیح مناط (۵)

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه١۵: ١٣٩۵/٠٨/٠٣

به نظرم حدود هشتاد روایت آوردند در عدم حجیت ظواهر کتاب در وسائل آورده اند. در اصول، حاج آقا وسائل را آورده بودند و میخواندند. محور همه آنها این بود که گاهی شخص بی راه میرود در حالی که  باید به اهل مراجعه کند و از طریق اهل، باید خودش را به مطلب برساند؛ می‌گوید من خودم میرسم ، هر چه خودم فهمیدم و سرگردان می شود به خلاف کسی که راه را میداند و سراغ اهل رفته است . حال، وقتی رفت سراغ اهل و اهل بیت و خواست و به دست آورد بازهم متحیر و سرگردان است و به آن نرسیده؟!

اینطور نیست روایاتی که با این شدت و حدت بیان میکنند. من بعضی از این کتب مختلف از کافی که اولین کتابی که دم دست است و میشود روایات را خواند بعضی ها هست که در کتاب علم کافی یک باب دارد باب البدع و الرای و المقاییس. بعد از آن بابی دارند به نام الرد الی الکتاب و السنه. خود عنوانی که مرحوم کلینی گذاشتند خیلی به بحث ما مربوط است، و انه لیس شیء من الحلال و الحرام و جمیع ما یحتاج الناس الیه الا و قد جاء فیه کتاب  او سنه. خود عنوان را از روایت گرفتند -یعنی نسبت به تاکید کسی که گفته همه آمده است یا خیر- روایتش را ببینید؛ در این باب روایات جالبی وجود دارد؛ مثلا روایت ششم که دنبال فرمایش شما فرمودید که حضرت برای مجاهد گفتند  با اینکه ظواهر بود گفتند که باید بروی صرف ظاهر قبل از اطلاع بر سائر قرائن خارجیه ظاهر، که امّهاتش را باید از اهلش کسب کنید و بدون آن نمی توانید همان ظاهر را هم اخذ کنید. اولها فی شیء آخرها فی شیء ناسخ، منسوخ فیه وصل و فصل عن توصیل و تفصیل، 4:27  سائر قراید باید با آن محکماتی که ما میگوییم از عقل استفاده بکنید در توضیحاتی که له نجوم و علی نجومه نجوم امر میکنند که این کار را انجام دهید در عین حالی هم که عظیم است راه هم دارد. اینجا در روایت ششم دارد:

عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام مَا مِنْ أَمْرٍ يَخْتَلِفُ فِيهِ اثْنَانِ إِلَّا وَ لَهُ أَصْلٌ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَكِنْ لَا تَبْلُغُهُ عُقُولُ الرِّجَالِ.

سند روایت، محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن ابن فضال عن ثعلبه بن میمون عمن حدثه عن المعلی بن خنیس است که ارسال در بین سند هست. اصل به چه معناست؟ این اصل یک چیز کلی و حسابی است که این فرع به آن مربوط است و مندرج تحت او همان چیزی که دو نفر در آن اختلاف میکنند. مردم نمی توانند از قرآن بدست بیاورند؛ نمیفهمند. ولی وقتی ما فهمیدیم کسانی هستند که میدانند _تارک فیکم الثقلین آنها می دانند_ بخل ندارند بلکه سرا پا اشتیاق و موظف من عندالله هستند که مطالب را به آن نحوی که هست به زمان خودشان و آیندگان برسانند الی یوم القیامه روایت دیگری داشت که باید این‌ها رسیده شوند. بنابراین عقول رجال تا بیانی نباشد که توضیح دهد، به نحو مستقلات عقلیه یا به نحو غیر مستقلات عقلیه هم نمیفهمد .

در قبال این روایت، روایات دیگری وجود دارد مانند روایت هفتم در باب قبل(بَابُ الْبِدَعِ وَ الرَّأْيِ وَ الْمَقَايِيسِ‌) وجود دارد؛

عَنْ أَبِي شَيْبَةَ الْخُرَاسَانِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ إِنَّ أَصْحَابَ الْمَقَايِيسِ طَلَبُوا الْعِلْمَ بِالْمَقَايِيسِ فَلَمْ تَزِدْهُمُ الْمَقَايِيسُ مِنَ الْحَقِّ إِلَّا بُعْداً وَ إِنَّ دِينَ اللَّهِ لَا يُصَابُ بِالْمَقَايِيسِ.

باب قبلی سمعت اباعبدالله یقول انّ اصحاب المقاییس طلب العلم بالمقاییس. میخواهد به علم برسد با یک مشابهت ظنیه در دو موضوع میخواهد به علم برسد. باید از اهلش بگیرند ؛ مشابهتی که به ذهن او میرسد هیچ فایده ای ندارد و لو قیاس اولویت باشد؛ مواردی که حضرت گفتند قیاس اولویت بود اما اگر دقت کنید یک اولویت واضح البطلان صوری بود. موارد حائض، صوم و صلاتش و… به یک نحو اولویت صوری است. روایت یازدهم همین باب میفرماید :

عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع تَرِدُ عَلَيْنَا أَشْيَاءُ لَيْسَ نَعْرِفُهَا فِي كِتَابِ اللَّهِ وَ لَا سُنَّةٍ فَنَنْظُرُ فِيهَا فَقَالَ لَا أَمَا إِنَّكَ إِنْ أَصَبْتَ لَمْ تُؤْجَرْ وَ إِنْ أَخْطَأْتَ كَذَبْتَ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.

 

می پرسد وقتی نه کتاب و نه سنتی هست، خودمان در موردش نظر دهیم و فکر کنیم؟  در روایت هست که احسن ما جاءنا منکم، روایاتی که در ذهن ما هست از ناحیه شما اهل بیت همه را ردیف میکنیم که ببینیم این با کدامش و بهترین بیانش مناسب است حضرت محکم دلش را میگیرد.

قال: لا اما انّک ان اصبتَ لم توجر اگر درست بفهمی اجر نداری و ان اخطأت کذبت علی الله. کذبت یعنی چه؟ یعنی یک انشایی را به او نسبت دادی که نمیدانی برای او هست یا نه! اگر درست نسبت دادی چون از راه درست نرفتی اجر نداری و اگر هم اشتباه نسبت دادی، دروغ گفتی زیرا چیزی را به خدا نسبت داده ای که او نفرموده است.

شاگرد: این عبارات را امثال ابوبصیر و فقهای عصر او از امام میپرسند ؛ از حضرت میپرسند ما دسته ای از روایات داریم آیا به اشباه و نظایر آنها میتوانیم قیاس بکنیم؟ گاهی تعبیر قیاس را می آورند و گاهی هم نه ؛ ولی حضرت منع میکنند. آیا این موید برای طرف مقابل نیست که میگوید کاری را که شما میکنید قیاس است.

استاد: اینجا طرف مقابل نداریم؛ دو چیز قطعی داریم که همه آن برای یک طرف است ؛ یعنی طرف مقابل به این معنا که یعنی قیاس میشود اقتحام در آن کرد؟ ابدا!!

آنچه که مشی بر یقین است این است که مستنبط تا مادامی که در ذهنش دو موضوع است و میخواهد از یکی به حکم دیگری پی ببرد ممنوع است باید صبر کند، طرف مقابل ندارد!

میگفتند می بینی دو چیز است میخواهی این را از آن کشف کنید، کشف کنید از این موضوع و آن موضوع کشف کنید حکم او را، ممنوع است ؛  صبر کن حق نداری، حضرت دست مبارکشان را دم دهانش گذاشت. بگو نمی دانم نه اینکه از یکی دیگری را کشف کنید. این اصل راه است و این روایات هم همین را میگویند. تا مادامی که در منظر روایاتی که دیدید آنهایی که به شما رسیده موضوعی که پیش آمده میبینید این موضوع آنها نیست، یعنی در منظر شمای ناظر دو موضوع است حق نداری حرکت کنید بگویید از این آن را کشف میکنم؟ نه فایده ندارد.

شاگرد: اوفق الاشیاء به آن معنی ندارد باید خودش باشد.

استاد: بله احسنت، خودش باید باشد، اوفق الاشیاء چند تا دیگر روایت که این اوفق بر آن است، این فایده ندارد

شاگرد: کاری که صورت میگیرد این است که این دو موضوع، یکی هستند یا دوتا. حالا ما در قسمتی که تشخیص میدهیم که اینها یکی هستند یا دوتا هستند تحلیل عقلی انجام میدهیم.

استاد: دوتایش را که ما کار عقلی انجام نمیدهیم . دو تایش دو تا است.

 

برو به 0:10:31

نمونه هایی از عمل فقهاء در تنقیح مناط

شاگرد: فرمایش میکنید که خیلی از چیزها در واقع دوتا بوده که یکی کردند، یکی بوده دوتا کردند، معلوم است ضریب خطا دارد چه تضمینی است که در این قسمت خطا نکردیم؟[1]

استاد: قبلا عرض کردم مهم این است که اینها معیارهایش مدون شود و انس به کلمات فقها و جمع آوری آنها بهترین کار است ؛ در تدوین بحث ضوابط قیاس باطل و صحیح حدود بیست مورد را فقط از کتاب جواهر یادداشت کرده ام. مثلا در جلد ٢٩ صفحه ۴٢۴میفرمایند:

خصوصا بعد بطلان القياس، و عدم المنقح من إجماع أو غيره من الأدلة المعتبرة، كما هو واضح.

یعنی گاهی ظاهر ادله قیاس است ؛ دو موضوع داریم اما در مقام منقح داریم. یعنی اینجور نیست که فقیه به تنهایی مناط را تنقیح کند . ضابطه داریم ؛ در جایی که احتمال قیاس میدهیم اطرافش تفحص میکنیم یعنی از ادله خارجی چیزی که مجوز تنقیح مناط است، پیدا میکنیم، یکی از آنها اجماع است؛ در مواردی اجماع می آید مانند این اجماع ولو دلیل شامل آن مورد دیگر نیست الان ما نحن فیه ؛ قاعده من ادرک مربوط به صبح است _ در نهایت در نقل اهل سنت مربوط به صبح و عصر است_اما از موضوع صبح و عصر به منقح اجماع به سایر صلوات نیز رفتیم.

چه چیزهایی میتوانند منقح باشد؟ من عرض کردم صغریاتی هستند که با آنها محور را پیدا کنیم و بگوییم متجاور هستند اما صرف تجاور کافی نیست؛ مثلا ما صغریاتی داریم که از نظر فقهی، حقوقی و منطق فقاهت متجاور هستند اما وقتی در تک تک این صغریات نگاه میکنیم ادله آنها واگرا هستند نه همگرا ؛ ذهن را پرت میکنند. روایت در یک صغری یک چیز میگوید اما در مجاور آن چیز دیگری میگوید. در اینجا با اینکه صغریات متجاور هستند اما حق نداری و باید صبر کنید. یکی از مبعدات صغریات متجاوری که کبری واحد داشته باشند این است که ادله و شواهد در آنها متخالف آمده باشد.

بنابراین یکی از مواردی که منقح ادله متجاور میباشد وجود شاهد بر مجاورت آنهاست؛ مثلا شواهدی از خارج مجاورت آنها را تایید میکند؛ مثل اجماع یا روایت دیگر و لو روایت ضعیف هم باشد زیرا برای اینکه شاهدی برخلاف نداریم یک نحو اطمینان بخش است.

برای نمونه برای امام جماعت عذر پیش آمد، نستخلف ماموما غیره؛ در حوزه اقتداء بیست روایت وجود دارد ،و وقتی میبینیم یکی مخالفت ندارد -با آن چیزی که صاحب الجواهر گفته میگفتند ظن الفقیه- یک روایت مخالف ندارد ؛ همه همگرا در یک مسیر به جلو میبرد که احکام جماعت قابل تبعیض است؛ فقیه میگوید همه صغریات نزدیک به هم و موید یکدیگر هستند.

نمونه دوم؛ ذرو البیع میتواند ذرو الاجاره و ذرو الصلح نیز باشد. حتی صاحب الجواهر فرمودند: ذرو کل منافی و لو از سنخ عقود نباشد. اجاره با محوریت نودی للصلاه من یوم الجمعه صغرای مجاور شد. حال چه کنیم؟ ببینیم آیا روایتی می آید بگوید لا بأس بالاجاره. اجاره و بیع و لو هم جوار هستند اما اگر یک دلیل بین اجاره و بیع واگرایی ایجاد بکند و بگوید لا باس بالاجاره ، اینجا هم جواری فایده ندارد. اما میبینیم هرچه روایت و شواهد دیگری بیاید دارد می گوید کل مناف لصلاه الجمعه هرچه باشد بله… حالا اگر آیه نبود بحث ما فعلا ملاحظه نکرده بودیم… اما اگر تنها خود آیه بود ، دنباله ی آن یک شاهد قوی بر عدم خصوصیت بیع می آید. آیه بعد می فرماید: اذا قضیت الصلاه فانتشروا فی الارض و اذا راوو تجاره او لهو.  تجاره تمام عقود را میگیرد؛ با لفظ بیع فرق دارد. تجاره او لهو، از خود آیه  دلیلی بر همگرایی پیدا شد ؛ شاهد  مجاورت احتمالی بین اجاره و صلح و… از آیه بعد بدست آمد.

بنابراین در فضای تنقیح مناط فقیه صدها دلیل لفظی را همراه قرائن خارجیه، داخلیه یا لبّیه در کنار هم میگذارد و می‌بیند در یک جا تمام ادله همگرا هستند. صغریات نزدیک هم و ادله هم همگرا. اصلا ذهنش را متشوش نمیکند.

از شواهد روشن استفاده میشود که در اینجا میتواند به شارع نسبت دهد میزان انشاء حکم ، لا تأت بمنافی لصلاه الجمعه میباشد . یکی از علت های ذکر خصوص بیع در آیه رفتن مردم به سمت بیع  میباشد .

نمونه سوم؛ جواهر جلد ٢٨ صفحه ۴٢٣

 

برو به 0:20:06

و الاستدلال بهما على المطلوب ليس من القياس، بل من اتحاد طريق المسألتين

در جایی که شبهه قیاس بوده میگوید اینجا قیاس نیست زیرا طریق مسئله واحد است. چه طور میگویند طریق مسئله واحد است و قیاس نمیکنیم؟ اینها عباراتی از بزرگان فقها در معیاریابی برای مواردی که قیاس محرّم و دو موضوع نیست میباشد . آیا کسی که دارد میمیرد خودش فهمید که در احتضار است؟ واجب است که پایش را رو به قبله بکند؟

در کتاب  مستمسک جلد ۴ صفحه ١٢٠  هم این بحث آمده ؛ در مورد این که آیا بر محتضر لازم است پای خود را رو به قبله کند جمله ای مرحوم حکیم دارد که اگر میخواهی ظاهر نص را اقتصار بکنید نص ربطی به خود محتضر ندارد و خطاب نص به سایرین حاضرین است. ای کسانی که میبینید کسی محتضر شد شما پای او را رو به قبله کند، حالا کسی نیست و دارد وفات میکند نزدیک شده تکلیف دارد رو به قبله؟ خیر، اما فتوا دادند که خودش هم بکند اقای حکیم میفرمایند لیس ببعید، جلد چهارم است.

اگر تنها ظاهر عبارت را نگاه کنیم میگوییم نص با او کاری ندارد و تنها شامل غیر محتضر میشود. اما نزد عرف عام مطلوب شارع چیست؟ رو به قبله کردن است یا رو به قبله بودن است؟ حیثیت موضوع را بدست بیاوریم؛ اگر در عبارات رو به قبله کردن را میخواهند یعنی رو به قبله بودن مهم است. این حرف تنقیح آن حیث موضوع است. یعنی موضوع حکم برای محتضر رو به قبله بودن است نه اینکه حتما کسی او را رو به قبله کند.

این الغای خصوصیت است ؛ اگر کسی که حاضر بود مرد بود حضرت به آن مرد بگوید ایها الرجل مثلا پایش را رو به قبله بکنید، اگر زن بود متشرعه نمیفهمد؟ یا اصلا اعتنا نمیکنند که آن کسی که حاضر بود و حضرت خطاب کردند به او ایها الرجل؟ چون ذهنشان میرود سراغ آن. منظور جای بحث دارد نمیخواهم حرف را تمام کنم. میخواهم عرض کنم نحوه ای که ما الغای خصوصیت میکنیم با زمانی که نمیکنیم چه فرقی دارد؟

بنابراین اگر شاهدی بر اینکه وظیفه محتضر مانند وظیفه دیگران نیست بیاید ؛ چیزی که ذهن را پرت میکند بیاید، آن شاهد مجاورت دو موضوعی که خیال کردیم مجاور هستند و قصد داشتیم از آنها الغای خصوصیت کنیم را بهم میزند و باید صبر کنیم. لذا این مجاروت و ضوابطش خیلی کارساز است.

اینها کمک میکند حکم شارع در خیلی از موارد تفویت نشود. مثلا ضرب عنق به شمشیر، شما اگر بگویید وقتی میخواهند قصاص کنند باید در وقت قصاص با شمشیر گردنش را بزنند، آیا شمشیر موضوعیت دارد یا نه؟ زیرا غیر از آن را پیدا نکردیم اگر به غیر شمشیر سرایت دهیم قیاس میشود. اگر به شمشیر موضوعیت دادید و فقاهت نکردید و همه حرفها و بیانات شارع را ندیدید ، به شارع ظلم کرده اید.

موضوعیت داشتن شمشیر را به شارع نسبت میدهید؛ یعنی شارع میگوید من فقط عاشق شمشیرم، معنایش این میشود لذا قبل این کاری که شما میفرمایید این نسبت دادن ها گاهی ظلم به شارع است. که ما چیزی را به شارع نسبت دهیم که شارع به آن موضوعیت داده و حال اینکه شارع به آن موضوعیت نداده است و از باب مورد و مثال بوده است. من موضوعیت را به او نسبت میدهم و چه آثاری را بر آن بار میکنم. الان بعضی مثال ها که قوی و خوب است. بحثی که تاریخش خیلی قدیمی نیست در 28 هست بحث بسیار خوب و سنگین و دقیق عوضش هم صدها فرع را میتوانید در باب خمس، یکی از رفقا میگفت آخرش این خمس را  از مسائلش نمیتوانم جواب بدهم گم میشم. یک چیزی را صاف میکنید و اسمش را میگذارید تنقیح مناط به یک نحوی که اینجا اصطلاح ماست بعد میبینید صدها مسئله به راحتی جواب میدهید شما میگویید اینها قیاس است آخر کسی که خود اینها را ساخته میفهمد که قیاس نیست. مسئله هست در عروه هست.

نمونه چهارم ؛ عروه خمس به عین یا ذمه تعلق میگیرد؟ مشهور این است که به عین تعلق میگیرد. وقتی خمس متعلق به عین شد به نحو مشاء تعلق میگیرد؟ اهل خمس مشاءا با مالک در چهارپنجم شریک هستند؟ کلی در معین است؟ یا اصلا حق است؟ حق به نحو حق الرهانه است یا حق الجنایه یا نوع دیگری از حق است؟

با مجموع بحث ها رسیدید که کلی در معین است _ مختار حاج آقا این بود_ که این کلی در معین است شاید سید هم همین را اختیار میکند. خیلی احکام فرق میکند و میبیند ده ها فرع از شما سوال میکنند و سریع میگویید جایز است، از کجا میگویید؟ میگویید دیگران مشاء میدانند من چون کلی در معین میدانم همه اینها مصداق آن هستند ؛ این خودش تنقیح موضوع است و قیاس نیست؛ به این معنا که نحوه تعلق حق خمس را تحلیل حقوقی فقهی میکنید؛ میگویید به عین تعلق گرفته اما به نحو اشاعه نیست به نحو حق هم نیست ؛ اگر حق باشد خیلی فروعاتش فرق میکند هستند؛ برخی تعلق خمس به عین را به نحو حق میدانند. ما خود نحوه حق را در حق الرهانه و حق الجنایه از تناسب حکم و موضوع کشف کردیم که حق الجنایه با حق الرهانه فرق دارد. همینطور چیزی را در خمس میتوانیم بگوییم که برای خودش یک نحو تعلقی دارد ؛ ما از شواهد شرعی و ادله باب خمس میفهمیم نحوه تعلق خمس به عین با جنایت و رهانت هم فرق میکند و مانعی ندارد.

مقصود این است در این بحث به این خوبی و دقیقی و سنگینی، فقیه به شارع چیزی نسبت نمیدهد بلکه از مجموع ادله لحاظی را که مولی برای خمس در نظر گرفته بدست می آورد ، این خمس به چه نحو به عین تعلق گرفته است؟ میخواهد از ادله بدست آورد و لو هیچ لفظی از مولا صریحا این را نگفته است؛ نفرموده الخمس یتعلق بالعین علی نحو… تحلیل فقیه است اما این تحلیل از متن حکم مولاست سرایت ندارد از اینجا به جای دیگر ولی تحلیلی است که از دلش حکم صدها فرع در می آید.[2]

اینطور نیست که بگوییم کبریات در دست فقیه نیست، هست اما این که تا چه اندازه میتواند به آنها برسد مربوط به تلاش او است؛ به اینکه همه جهات را جمع کند؛ قوه کذا؛ نور الهی؛ همه اینها که مفهّم است جمع شود و بعد برسد. ما میخواهیم بگوییم کبریات هست؛ له اصل فی کتاب الله؛ امهات سنت محو نشده ؛در بستر اختلاف بین شیعه و سنی هر کجا می آمدند کاری کند شیعه و لو در شدت تقیه هم بود برای آیندگان میگذاشت؛ که فلانی اینجا راه را کج کرد. در بستر اختلاف که مواظب بودند نمیگذاشتند سنت فراموش شود، پس سنت و کتاب هست، کبریات هم هست فقط می ماند فقیه تا چه اندازه به آن میرسد و لذا افقه داریم.

الفصول المهمه فی اصول الائمه کتاب معروف صاحب وسائل است. خودش چون یک نحو محدث بودند علم اصول را از روایات نوشتند. آنجا بابی در محاذات با کافی در مورد اینکه هر چیزی یک اصلی در کتاب و سنت دارد آورده اند. هفتاد روایت در آنجا ذکر میکنند که دیدن آنها خوب است. دو روایت از آنها برای بحث ما جالب است .

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي حَدِيثٍ، قَالَ: عَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلَامُ أَلْفَ بَابٍ، يُفْتَحُ كُلُّ بَابٍ مِنْهَا أَلْفَ بَابٍ، إِلَى أَنْ قَالَ: فَإِنَّ عِنْدَنَا الْجَامِعَةَ، صَحِيفَةٌ طُولُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً بِذِرَاعِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ إِمْلَائِهِ مِنْ فَلْقِ فِيهِ  وَ خَطِّ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِيَمِينِهِ، فِيهَا كُلُّ حَلَالٍ وَ حَرَامٍ وَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ يَحْتَاجُ إِلَيْهِ النَّاسُ حَتَّى الْأَرْشُ فِي الْخَدْشِ، وَ ضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَيَّ فَقَالَ لِي: تَأْذَنُ لِي يَا أَبَا مُحَمَّدٍ؟ قَالَ:قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، إِنَّمَا أَنَا لَكَ، فَاصْنَعْ مَا شِئْتَ، قَالَ: فَغَمَزَنِي بِيَدِهِ ثُمَّ قَالَ: حَتَّى أَرْشُ هَذَا كَأَنَّهُ مُغْضَبٌ.

حضرت میفرمایند پیش ما اهل بیت جامعه هست، جفر هست، فیه کل شی حتی ارش الخدش بعد حضرت بازوی شخص را گرفتند  کمی فشار دادند و گفتند حتی ارش هذه. یعنی دقیق ترین احکام آنجا هست.

عَنْ ابي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ: وَ يَحْكُمُ وَ تَدْرُونَ مَا الْجَفْرِ، انما هُوَ جُلِدَ شَاةٌ وَ لَيْسَتْ بِصَغِيرَةٍ وَ لَا كَبِيرَةً، فِيهَا خَطِّ عَلِيِّ عَلَيْهِ السَّلَامَ وَ املاء رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنْ فَلْقِ فِيهِ، مَا مِنْ شَيْ‌ءٍ يَحْتَاجُ اليه إِلَّا وَ هُوَ فِيهَا حَتَّى ارش الْخَدْشِ.

 

حضرت فرمودند جفر که همه چیز در آن هست خیال نکنید در پوست گاو یا شتر است. خیر، پوست شات است . شاتی که نه خیلی کوچک و تازه به دنیا آمده باشد و نه گوسفند بزرگ. چرا حضرت این را میگویند؟ میگویند کل علوم اول و آخر در پوست یک بزغاله متوسط نوشته شده است . در ذهن می آید که باید خیلی بزرگ باشد چون همه کبریات را دارد اما حضرت میفرمایند خیر اصلا انتظار نداشته باشید که بزرگ باشد؛ رسول الله صلی الله علیه و آله بر  امیرالمومنین املاء کردند. همه چیز در آن هست ما من شی حتی أرش الخدش. یک خدشه ای وارد میشود أرشش چقدر است این معقول است؟ تمام کبریات اول تا آخر؛ هر چه فروعات فقهی هست در این پوست نوشته شده است. جالب است که در روایت دیگر میگویند آیا این پوستی که پیش شماست کهنه هم میشود مندرس هم میشود؟ حضرت جوابش را با یک سوال قشنگ دادند. أ یبلی؟ حضرت هم فرمودند میشود که کهنه شود؟ از آن چیزهایی است که مندرس نمیشود . همان جا میفرمایند یک چیزهایی هست که حرف است اما ینفتح منه الف باب. لازم نیست پوست گاو باشد یک حرف است ینفتح منه الف باب. چرا از کلی به جزئی نیاییم ؛ فروعات کثیره را میبینیم و میگوییم اینهمه صغریات حتما خیلی کبری میخواهد!!

در یکی از روایات حضرت به راوی قاعده یاد دادند فرمودند :

 عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الرَّجُلُ يُغْمَى عَلَيْهِ يَوْماً أَوْ يَوْمَيْنِ أَوْ ثَلَاثَةً أَوْ أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ كَمْ يَقْضِي مِنْ صَلَاتِهِ فَقَالَ لَا أُخْبِرُكَ بِمَا يَنْتَظِمُ هَذَا وَ أَشْبَاهُهُ فَقَالَ كُلَّمَا غَلَبَ‏ اللَّهُ‏ عَلَيْهِ‏ مِنْ أَمْرٍ فَاللَّهُ‏أَعْذَرُ لِعَبْدِهِ وَ زَادَ فِيهِ غَيْرُهُ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع وَ هَذَا مِنَ الْأَبْوَابِ الَّتِي يَفْتَحُ كُلُّ بَابٍ مِنْهَا أَلْفَ بَاب‏.

یک قاعده امام میگوید. صاحب وسائل روایتی از سلیم می آورند، حضرت میفرمودند غیرنا و غیر شیعتنا الناس فی تیه ؛ مردم همه در سرگردانی هستند ؛ غیرنا و غیر شیعتنا یعنی چه؟ یعنی آنهایی که درست و حسابی در خانه اهل بیت رفتند و الا شیعیان چون در خانه امام غائب (ع) هستند آنها محروم هستند؟پس در چه فرق کردند؟ نه آنطور نیست.  قضایایی که برای مقدس اردبیلی بین شیعه معروف است این است که مساله برایش مشکل میشد ،گفته بود و میروم حرم و… جریاناتی که معروف است ، آن ها هم حتی نیاز نیست ؛ یعنی خود مقدس اردبیلی در آن مقام فقاهتی که بودند وقتی گیر می افتادند اگر جلوتر میرفتند با چند سوال و جواب رمز فقاهتی مشکلشان را بدست می آوردند؛ روز به روز این ابهامات برایش کمتر میشد؛ مقدس سی ساله با مقدس شصت ساله با مقدس هشتاد ساله بگویند فرق میکرد، همان جوری که در سی سالگی برای ایشان اشکال پیش می آمد همان طور در شصت سالگی  پیش می آمد؟ خیر، وقتی یک مرتبه آن مشکل را حل کردند قوه فقاهتشان بالا میرود و امثال و نظائرش را میفهمند و دیگر پیش نمی آید.

لذا عرض ما این است که کبریات ولو به نحو آن پوست بزی که ینفتح منه الف باب هست .

و الحق أن فاض من القدس الصور         و انما اعداده من الفکر (منظومه ملا هادی)

شما وقتی صغریات را ردیف میکنید و در اشباه و نظایر فکر میکنید نفس ناطقه معدّ مادی پیدا میکند برای اینکه آن کبرای بالاتر را بتواند درک کند . لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب لیقوم الناس بالقسط. به یک معنا همه به عدالت قیام کنند. قسط چه شد؟ ضوابطش چیست؟ کجا تشخیص بدهیم؟ اما اینکه بدست بیاورد که لیقوم الناس بالقسط تعریف قسط چیست؟ چطور پیدا میشود؟ چه طوری دسته بندی میشود؟ همه اینها ضوابطی دارد ولی آیه شریفه یک خط کلی دارد. میگوید که هدف همه این بوده لیقوم الناس بالقسط .یک جایی بروید که برایتان واضح بشود که خلاف قسط است خب خلاف غایت و هدف اصلی انبیا است ؛این طور چیزی ممکن است؟ [3]

 

برو به 0:44:01

 

[1] استاد: ما اگر دوتایی که متحدالحکم هستند را دوتا کردیم که خطا نکردیم.

شاگرد: ولی یکی که دوتا کنیم خطاست و یا دوتایی که یکی کنیم خطا است

استاد: یکی را دو تا کنیم که متماثل اند؟ خطا نیست یعنی من دو صغری را گمان میکنم که دوتاهست ولی واقعا هر دو متماثل اند و حکمش یکی است. من گمان میکنم که دوتا است ولی واقعا یکی هستند و من در این تفسیر که خطا نمیکنم.

شاگرد: آن دوتایی که یکی میدانم چه طور؟

استاد: خطایی که محو شریعت بکند که نیست، انّ السنه اذا قیست مُحق الدین. قیاسی که محق دین بکند اما از آن طرف، چیزهایی که میدانم و چیزهایی که نمیدانم، همه را بینش به مشابهت ،حکم را سرایت بدهم. این اصول اصلی سنت آن چیزهایی که تعبد در اصل سنت است باید به اهلش مراجعه کنم که نمیکنم و به صرف مشابه اکتفا میکنم

شاگرد: منظورش آنجایی که مشابهت نیست و واقعا دارم یکی میبینم و وقتی تحقیق کردم به خیالم رسید که یکی است و عملا در قیاس افتادم و حال اینکه نمیدانستم.

شاگرد2: واقع قضیه این است که اینها دو تا است ولی من یکی فهمیدم و یک حکم دادم.

استاد: یعنی بیجا تنقیح مناط کردن؟

شاگرد: بله

 

[2] شاگرد: بحثی که شروع شد اولش روی این ادعا بود که ما همه کبریات شرعیه را داریم و دنبال دلیل گشتیم که این مدعی را ثابت کنیم، دوستان بعضی نظرشان این بود که این دلیل کلامی میخواهد چون واقعا یک ادعای بزرگی است که اگر یکی را قبول کنیم حالا یکی از آن نرسیده است کبریات، ولی اینکه بخواهیم ادعا کنیم همه کبریات رسیده خصوصا در طول تاریخ با اینهمه تغییر و تحولات و از بین رفتن هایی که وجود داشته و ادعا کنیم همه اینها به ما رسیده، وقتی میخواهیم بگوییم چه کسی اینها را میداند بازم کسی معلوم نیست ، و نمیشود …

استاد: قدر متیقن آن امام معصوم هستند که روایات متعدد گفتند

شاگرد: در فقه معلوم نیست که شما بتوانید کسی را نام ببرید یا ادعا کرده باشد یا بتوانیم قسم بخوریم که او همه را بتواند… الا یک کاشف الغطایی که او هم باید رویش تامل بشود.

استاد: خود کاشف الغطا هم نمیشود گفت که میدانند یعنی هست مواردی که حالا اون بحث جای خودش

شاگرد: پس مدعای ما دلیلی نداشت. بعد ثمراتی که ما داریم بار میکنیم بر این دلیل در این چند جلسه و همه آنها هم ثمرات خوبی است همه آنها را میرسیم به اطمئنان فقیه. یعنی این هایی که شما میشنوید فقیهی بگوید همه کبریات را میدانم  و قیاس که میکنم چون همه را نگاه میکنم که مشخص است این مصداق در کدام کبری است و این صغری برای کدام کبری است یا در بعضی هست در بعضی نیست. این ثمراتی که شمرده می شوداینها همش به اطمینان فقیه میرسد و این ثمره ، ثمره آن مدعا محسوب نمیشود خوب است و بحث خوبیست اما باز هم ثمره آن مدعا حساب نمیشود آن مدعا هنوز مدعای بلادلیل باقی می ماند  این روایتی هم که خواندید ما من امر یختلف فیه اثنان الا و له اصل فی کتاب الله عزوجل اینها مقداری دلالتش بر این هست که وجود دارد اما در وصولش چیزی لسان ندارد. بله همه را گفته است اما به ما رسیده، در سنتش یا در قرآنش حالا آیا ما میفهمیم آن را چون بعضی استفاده هایی که ائمه از قرآن کردند اصلا ما متوجه نمیشویم

 

[3] شاگرد: اگر کسی با همین دست فرمان برود در فقه امروز ما قاطع بشود که در بحث دیه یا بحث تفاوت های زن و مرد بعضی این مسیر را رفتند و یک دفعه گفتند مساوی، هیچ کسی برنمیتابد یعنی با فقه ما سازگار نیست او میگوید قسط بالاترین است و من یقین دارم این الان ظلم است. لابد واسه این مساله بوده…

استاد: یعنی امروز ظلم است یا همان روز هم ظلم بوده؟

شاگرد: نه امروز ظلم است معمولا اینطور بوده مثلا میگویند آن زمان زنان کار نمیکردند اما امروز کار میکنند همین حرفایی که مرسوم است در تفاوت های بین احکام بین زن و مرد یا در بحث ارث. ولی مسئله بر این است میخواهم این را بگویم که ما در مباحث خودمان نمیتوانیم اینقدر راحت کبری ها را پیدا کنیم یا مثلا از نصوص عدول بکنیم عبور بکنیم.

استاد: عدول، عبور پیدا کردن فردی کبریات اینا همه را درست میفرمایید اما اینطور هم نیست که ما نتوانیم به فقه طوری نگاه بکنیم که بتوانیم کشف کنیم تنقیح مناط صحیحی را که فقها سر جایش در طول تاریخ کارشان بوده آنها همه را رمی به قیاس بکنیم. دست خودمان را ببندیم و بگوییم هر چه لفظ گفت. هذا و اشباهه که برای محور قرار دادن عرض میکردم. الان اشباهه خیلی راحت است میگوییم اشباهه یعنی پایت را جبیره میکردید هرکجا مربوط است مثلا پای چپ پای راست، مسح سر هم یک توسعه میدهیم که مسح هم جبیره کن خب خیلی تنقیح مناط به این معنا که توسعه میدهیم  و از نصوص دست میبرداریم و میرویم میگوییم که اشباهه یعنی غسل هم بله

شاگرد: از این آیه اصلاً نمیشه استفاده کرد، یعنی اگر حضرت نمیفرمود و  یک فقیهی این را میگفت همه میگفتند قیاس دارد میکند. همه میگفتند این چه حرفی است. آیه گفته ما حرج قرار نمی‌دهیم  شما می‌گویی این‌طور کن،اصل آن را از آن آیه فهمیدن کار مشکلی است. حالا اشباهه فقط بخاطر آن قسمت…

استاد: نه چرا مشکل است؟ بسیار خوب استفاده میشود، لذا حضرت نفرمودند هذا و اشباهه أعرف، یعرف اگر امام میخواستند خودشان…. که نمیگفتند یعرف و اگر خودشان میخواستند… که نیمگفتند اشباهه. اشباهه یعنی اشباهی که من خبر دارم از شباهتش؟ معلوم است که خلاف این است و مهمتر اینکه حالا اگر خواستیم بحث کنیم بعدا فرصتی شد ان شاءالله. شما محور را حرج قرار بدهید یا دین؟ من گمانم این است که در همین آیه شریفه که حضرت فرمودند یعرف کانه زیر کلمه دین خط کشیده میشود دین هم نه به آن معنای که چند معناییش که جلوترها عرض کردم که دو سه معنا دارد دین به معنای اینکه لا تاخذکم بهما رأفه فی دین الله، دین به معنای اجرای حوزه امتثال، در فضای امتثال لا تاخذکم بهما رأفه فی دین الله  یعنی وقتی میخواهید اجرا کنید همینطور در ذهن خود و احکام بگویید رافت می آید فی دین الله یا لله دین الخالص ، دین خالص برای خداست یعنی آن عبادت محقق خارجی برای خداست چرا به خوبی میتوان از آن آیه استفاده کرد ولذا حضرت فرمودند یعرف. حالا ان شاءالله زنده بودیم برای…. علی ای حال این بحث مهمی است اصلا مقصود ما به هم ریختن فقه و ضابطه و.. نیست بلکه همه این‌ها ضابطه مند هستند.

 

 

درج پاسخ:

پست الکترونیک نمایش داده نمی‌شود.

حداکثر حجم مجاز: 32 مگابایت. فایل‌های مجاز: تصویر, صوت, ویدئو, سند, ارائه. Drop files here

ما را دنبال کنید
آدرس: قم - خیابان ارم - کوچه ١۶- پلاک ٢٧ - طبقه دوم