بهجه‌الفقیه

تاریخ جلسه: 24 دی 1398
شماره جلسه: 62

درس فقه(۶٢)- ١٣٩٨/١٠/٢۴ – استاد یزدی زید عزه

جمع روایات به ظاهر متعارض اسقظطها السلطان

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه ۶٢: ١٣٩٨/١٠/٢۴

احکام بیع صرف

در بیع صرف عرض شد که باید نسیه نباشد. دو تا معامله حال باشد و یدا بید باشد. نکته ای که در بیع صرف هست این است که کلا معاوضه‌ای که ربوی است، مکیل و موزون، اتحاد جنس و این‌ها شرطش است. خیلی نزدیک به رباست. لذا برای حماء ربا، معاملات ربوی به عنوان معامله ربوی ممنوع است. اگر شما بخواهید گندمی را به دیگری به وزن بفروشید و زیادتر بگیرید، نمی‌شود. چون مکیل و موزون است، باید برابر باشد و نسیه هم نباشد. حالا در نسیه بودنش هم ممکن است فی الجمله اختلاف بیاید.

در صرف، غیر از این که ذهب و فضه مکیل و موزون هستند، باید غیر از این که نسیه نباشد، هر دوحال باشد، شرط علاوه ای دارد که یدا بید باشد، تقابض فی المجلس. این احتمال گاهی در ذهنم می‌آید، خیلی ضمانت ندارد، الان هم تضمین نمی کنم درست باشد، ولی خب گاهی  یک احتمالاتی خلجانش در ذهن می آید، شما بعدا بررسی کنید ببینید می‌شود پایش جایی بند بشود یا نه؟ و آن این است که چرا با این که خود صرف از سنخ معاملات ربوی است، مکیل و موزون است و در مکیل و موزون نسیه درست نیست، باید هر دو حالّ باشد، مساوی هم باشد، وزنا بوزن، چرا دوباره در صرف که خصوص مکیل و موزونی است که ذهب و فضه است، قید اضافه شارع فرموده که باید در مجلس قبض صورت بگیرد؟ تقابض فی المجلس. ولو معامله حالّ است، بگوید می روم از خانه می‌آورم، قبول نیست. باید در مجلس یدا بید بدهی و بگیری، چرا این شرط است؟ اصلاً شرط علاوه ای است و ربطی به حال و نسیه ندارد.

از باب حِکم معملات و تحلیل این ها آیا این درست است یا نه که آن وصفی که برای پول قبلا صحبت شد، صرف بیع الاثمان است، اگر در بیع الاثمان به غیر مسکوک و غیر پول رائج هم سرایت پیدا کرده از باب همان ریخت ربوی بودنش بوده که مکیل و موزون است. و الا آن قید تقابضش برای حیث پول بودن این‌ها است. یعنی در بیع صرف، درهم و دینار حالش این است که- یکی از خصوصیات پول است اگر درست در بیاید- عین در پول، عینیت ضعیفه شد. یعنی عرف وقتی پول را به عنوان پول با آن سر و کار دارند، در موارد متعارف نظر به عین او ندارند. اسکناس و …

و لذا هم علما گفتند معمولا معاملات متعارف به ذمه هست، برای این است که به پول صورت می گیرد و پول عینش نوعاً میزانِ برای معامله نیست. اگر این جور باشد که عینِ پول بما أنه پول در عین بودن ضعیف است، که من عرض کردم پول یک جوری نه عین است و نه ذمه. ذمه که ذمه است، عهده اوست. و نه عین است، یعنی عرف عام نظر داشته باشند به خودش بما این که این عین است. بلکه چون مبرز قدرت بر ابراء ذمه است، حامل ارزشی است که خودش ما به القیمة است و مهم‌تر این‌که الان کسی که در دستش است، این بی نام است. می گویند اوراق بی نام، بی نشان. پول این طور است که کسی که در دستش است، می‌گویند که اگر معامله انجام بدهد می تواند و قدرت دارد ذمه خودش را ابراء کند. پول در دستش است.

 

برو به 0:04:44

و لذا می تواند معامله به ذمه صورت بگیرد و به عین پول نباشد، چون پول عینیت ندارد. آن عینیت متمحض در عینیت. آیا این درست است یا نه؟ که اگر این تحلیل را فرض بگیریم، شارع مقدس غیر از معاملات ربوی برای خصوص معامله‌ی پولی چون بی نشان است و در عینیت متحمض نیست، در عینیت ضعیف است، شرط کرده که باید در مجلس تحویل بدهید. چرا ؟ هر کس پول در دستش آمد نشانه ندارد، در سایر اعیان می‌شود یک نشانه ای بدهد، چیزی که وقتی می آید در دستش نشانه ندارد، همین که در دستش است می گویند تو هستی که بر ابراء ذمه ات قدرت داری. فرموده پس وقتی خود پول ها را معامله می‌کنید، یدا بید، در مجلس تحویل بدهید. وقتی پول را دست کسی دادی من معامله اش را قبول دارم. اگر معامله کردی و بعدا بیاوری، نه. پول این خصوصیت را ندارد. ولذا از چیزهای جالبش این است که در صرف فقط طلا به طلا و نقره به نقره نیست؛ طلا به طلا یا نقره، نقره به طلا یا نقره. یعنی آن حیثیت پول بودنش، صرافی بودنش و ثمن بودنش در آن جلوه دارد.

این احتمال که دیروز هم یک آقایی فرمودند و من جلوتر در ذهنم بود، اشاره فرمودند و من یادم آمد، این را خدمت شما هم بگویم ببینید بعدا این احتمال، احتمالی است که با شرط تقابض جور در می آید یا نه؟ به عنوان یک احتمال، چون این احتمالات بعدا ذهن را برای تحلیل فروعات و امثال این ها بازتر می کند.

شاگرد: تفاوت خود نقود هم ممکن است دلیلش باشد. اگر مثلاً ده دینار را با صد درهم معامله کند، نقد هم نباشد، بعد ده دیناری بیاورد که به قدری مغشوش است که مثلا به اندازه 80 درهم بیشتر ارزش ندارد. آنجا معامله شاید جهلی  باشد. یعنی همان جا باید مشخص بشود دقیقا چه نوع دیناری با چه اندازه‌ای از خلوص را شما دارید معامله کنید.

استاد: چیزی که من عرض کردم دو تا مطلب دارد. این فرمایش شما یک طوری به گمانم نقض آن هست. یعنی فرمایش شما این است که می‌تواند یک حکمتی در عرض او باشد به این که چون در طلا و نقره غش می تواند باشد و متعارف بوده، او به اندک چیزی می تواند بعداً مغشوش را تحویل بدهد. اینجا باید ببینید که دور از غش باشد و تحویل بگیرید. این حکمت یک چیز غیر از آن هست. کما این که باز یک چیز دیگری که نقض آن احتمال قبلی می کند، این است که اگر قضیه پول باشد، که ما گفتیم صبغه‌ی پول بودن سبب این می‌شود، باید در معامله‌ی فلوس و سایر نقودِ غیر از ذهب و فضه هم این باید بیاید. چون این حکمت در آن‌ها هم هست. چون پول به طور کلی چه درهم و دینار باشد، چه فلوس باشد، در فلوس هم صبغه عینیت و این که عین او ملحوظ باشد ضعیف است. و لذا آن الدراهم الوضاحیه یا الدراهم الاوضاحیه که در دو تا روایت هست، حضرت فرمودند در این ها مانعی ندارد. چرا؟ چون معدودٌ عندنا. یعنی اصلا ما نگاه به وزنشان نمی کنیم. به عنوان یک واحد عددی که حامل یک ارزش پولی است ما معامله می‌کنیم.

شاگرد: من این نکته اش را نفهمیدم. در جاهای دیگر ما آسان می‌گرفتیم، یعنی می‌گفتیم عینیت بودنش ملحوظ نیست لذا می گویند به ذمه هم تعلق می گیرد. رسیدیم به صرف کار سخت تر شد، یعنی گفتیم عینیت بودنش ملحوظ نیست ولی باید در مجلس حتما بدهی.

استاد: وقتی عینیت در پول ضعیف است، در معامله صرف به ذمه که اصلا اجازه نیست. چرا؟ چون وقتی به ذمه می خرید، معامله نسیه می‌شود یا اسلاف. به سلف می‌شود یا نسیه. وقتی در کار اجل آمد، معامله ربوی می‌شود.

شما دو کیلو گندم را به دو کیلو گندم معامله بخواهید بکنید، باید وزنا برابر باشد، نسیه هم نباشد. عین همین را اگر قرض بگیرید هیچ مشکلی ندارد. می گویید دو کیلو گندم را به من قرض بده، یک سال دیگر پس می دهم. چطور معامله می کنید نسیه نباید باشد، اما وقتی قرض می‌دهید باید باشد؟ به خاطر همین بود که می گوییم حماء آن هست. یعنی کاری شده که اگر از طریق معامله بخواهد صورت بگیرد، باید مساوات وزن باشد و نسیه نباشد. اجلی که قوام قرض به اوست باید در معامله ربوی قیچی اش کنید. گندم به گندم با وزن برابر. حتی جید هم باشد، باشد. یعنی این اندازه شارع عنایت داشته که گفته حتی اگر بگویید این گندم خیلی خوب است، می گویید باشد. من اینجا توجه به وزن دارم. چرا؟ چون وزن است که اینجا برابری را نشان می دهد.

 

برو به 0:10:37

شما به محض این که جید و غیر آن را ملاحظه کردید، آن حمایی که من برای ربا قرار دادم، به هم خورد. جید می خواهی بفروشی، جدا جدا بفروش. اگر این دو تا را می خواهید به ازاء هم قرار بدهید، شبیه قرض است که گندم می گیرد، می خواهد گندم پس بیاورد. مثلی می گیرد، مثلی پس بیاورد. اینجا نباید نسیه باشد. یدا بید نیاز نیست. در گندم نسیه نباید باشد اما اقباض فی المجلس شرطش نیست. اما در ذهب و درهم و دینار شرط است.

خب شما می فرمایید چرا؟ من می گویم تفاوتش این است که گندم با گندم معامله ربوی است، نسیه نباید باشد، اما مانعی ندارد تقابض فی المجلس نباشد. اما چون صبغه‌ی ثمنیت در پول این است که به عین او نگاه نمی شود به عنوان عین، واسطه بین عین و ذمه هست، شارع فرموده چیزی که عینیت در آن ضعیف است، شما نگذارید باد در آن بیفتد، برود بیاورد. همین‌جا فی المجلس آن چه را که مقصود شماست به وسیله عینی که در عینیت ضعیف است به او منتقل کن. به دستش بده. این احتمالی است که در ذهن من می آمد. خب حالا اگر مثلاً در فلوس بگوییم چرا نبوده، یا به فرمایش شما مغشوش می توانسته باشد، ممکن است جواب هایی داده بشود، شما روی آن تامل بکنید که ببینیم این‌ها نقض آن می‌شود یا نه؟این یک نکته ای بود راجع به صرف.

نقدِ جمع روایی شیخ صدوق ره

یک سوالی راجع به توضیح مرحوم صدوق هم هست. مرحوم صدوق فرمودند[1]: والحدیثان متفقان غیر مختلفین فما کان للرجل علی الرجل دراهم بنقد معروف فلیس له الا ذلک النقد؛ نقد معروف. مرحوم شیخ از نقد معروف چه چیزی را اراده کردند که همان دراهم باشد؟ یعنی آیا این فرض ایشان، خروج از بحث و از ذیل روایتین نیست؟ می گویند اگر نقد معروفی را گرفت، خود همان دراهم را باید بدهد.

و متی کان له علی رجل دراهم بوزن معلوم بغیر نقد معروف فانما له الدراهم التی تجوز بین الناس؛ به همان وزن، ظاهرش این است دیگر. خب آیا نگاه به وزن بوده یا نگاه به نقد بوده؟ آنچه که من سوالم است این است که در روایت کافی[2] که امام علیه السلام فرمودند که باید جدید را پس بدهی، تاکید امام علیه السلام روی چه بود؟ آنچه که تجوز بین الناس. سوال کرد: كانت تلك الدراهم تنفق بين الناس تلك الأيام و ليست تنفق اليوم فلي عليه تلك الدراهم بأعيانها؛ که لا تنفق، أو ما ينفق اليوم بين الناس؛‏ آن هایی که رواج دارد. فكتب إلي لك أن تأخذ منه ما ينفق بين الناس؛ چرا؟ كما أعطيته ما ينفق بين الناس. یعنی دقیقا کلمه «کما» در فرمایش امام، روی نفقش تاکید می کند. روی این که ینفقه الناس، ینفق بین الناس، رواج دارد.

مرحوم صدوق کانه این روایت را، که اگر ناظر به این بوده، از آن معنای محوری خودش خارج کردند. چرا؟ چون می گویند إن کان له نقد معروف و إن کان له وزن. آن جایی که خودش را تحویل نمی دهید، جدید را می دهید، روی وزن تاکید کردند. آن جایی که می گویند خودش را تحویل بدهید، روی نقد بودنش تاکید می کنند. نقد بودن به رواجش است و حال آن که یعنی اگر یک نقدی منظور نظر بوده نه وزنش، همان نقد را بده. خب آن نقد رواج دارد یا ندارد؟ پس چطور صدوق می گویند که وقتی نقد رواج است، آن رائج را نده. می گویند وقتی وزن است، رایج را بده. ببینید بوزن معلوم بغیر نقد فانما له الدراهم التی تجوز بین الناس. یعنی محور روایت کافی را بر چه قرار دادند- که تنفق بود-؟ بر وزن. محور روایت فقیه[3] را بر چه قرار دادند- که له الدراهم الاولی بود-؟ بر نقد. و حال آن که ظاهر دو تا حدیث دو جور می‌شود. یعنی آن جایی که دراهم تجوز بین الناس را می گویید محورش بر چیست؟ بر رواج است. که رواج، درهم و دینار را نقدش می کند. اینجاست که برای ما یک سوال می ماند، مرحوم صدوق در زمان خودشان با آن انسی که داشتند، منظورشان از نقد-نقد معروف- چیست؟ روایت می گوید اسقطه السلطان. با این که اسقطه السلطان، حضرت فرمودند انما له الدراهم الاولی. ایشان می گویند اگر نقد معروف بوده، همان نقد را باید بدهد. می خواهند روایت له الدراهم الاولی را توضیح بدهند. چطور با این که اسقطه السلطان، النقد به عنوان النقد باقی مانده؟ صریحا می گویند انما لیس له الا ذلک النقد.

شاگرد: چه وقتی را می گویند؟ یعنی مرحوم صدوق الان را دارند بحث می کنند به اعتبار این که قبلا داده. یعنی الان که اسقطه السطان، الان غیر نقد معروف است ولی آن موقعی که داده، نقد معروف بوده.

استاد: این که روشن است، وقتی داده نقد معروف بوده. الان نقد است یا نیست؟ یا صرفا طلا و نقره است؟ ببینید نقد یک اصطلاح است، برای طلا کسی نقد نمی گوید.

 

برو به 0:17:23

شاگرد: شاید صفر و یکی نیست، یعنی مشکک است. به قیمت کمتر قبول می کنند، با یک ارزش پایین‌تری قبول می کنند.

استاد: خب اگر قبول می‌کنند، نباید روایت کافی را- تجوز را- به وزن بزنند، باید به نقد بزنند.

شاگرد: فقط خواستم نقد معروف را …

استاد: بله می‌دانم. سوالی که من مطرح کردم همین است، که الان با توضیح شما سوال من روشن‌تر می‌شود که اگر مقصود این است که با یک ارزش کمتر رواج دارد، پس باید بگویند که تجوز بین الناس برای آنجایی است که نقد بودن محل نظر بوده. یعنی کاملا از ارزش نیفتاده باشد.

شاگرد: وضعیه که باشدیعنی از ارزش نیفتاده، طلا فروش ها این‌ها را معامله می کنند چون درصد ناخالصی اش کمتر است، خصوصا برای زیور آلات استفاده می‌کنند. طرف ضرر نمی کند.

استاد: نه، فرمایش ایشان این نیست که برای زیور آلات استفاده شود. می گویند هنوز رواج دارد، فقط کمتر از آن قبلی است. یعنی به عبارت دیگر پول بودن او محفوظ است با وضیعه، مقداری از ارزشش پایین آمده. مرحوم صدوق می فرمایند آن جایی که نظر به خود نقد بوده، الان هم فرض می گیریم که جوازش هست. جوازش هست، نظر هم به نقد بوده؛ یعنی به چه بوده؟ نظر به نقد بوده یعنی به جواز بوده؟ به چه بوده که بعدش می گویند به وزن؟

شاگرد: به رواج و جوازش بوده.

استاد: خب اگر به جوازش بوده، فرض روایت فقیه این نبود که بعدش هم همان جواز هست. ببینید روایت فقیه این بود: أن السلطان أسقط تلك الدراهم و جاءت دراهم أعلى من تلك الدراهم الأولى و لها اليوم وضيعة فأي شي‏ء لي عليه الأولى التي أسقطها السلطان أو الدراهم التي أجازها السلطان‏؛ اجازها یعنی جواز بین الناس جوازی از ناحیه سلطان است؛.مرحوم صدوق در توضیح این روایت چه می خواهند فرض بگیرند؟ می خواهند بگویند الان طرفین نگاه به وزن نداشتند. فقط نگاه به رواجش داشتند. ذلک النقد، همان را باید بدهد ولو وضیعه دارد. اما در آن جایی که- روایت کافی- نگاهشان به وزن بوده، حالا باید این جدید را بدهی. چرا؟

شاگرد: شما می‌خواهید بفرمایید مرحوم صدوق برعکس عمل می کنند.

استاد: بله، من این شبهه در ذهنم می‌آید، حالا برگردیم ببینیم بالدقة که برعکس هست یا نیست؟ این طور به ذهن می زند که مرحوم صدوق در توضیح روایت کافی برعکس عمل کردند. اصل منظور من این شد که در روایت کافی محور بر جواز است. مرحوم صدوق محور را بر وزن قرار می‌دهند، از ناحیه محوریت وزن بعدا می خواهند جواز را نتیجه بگیرند. که با اعطیته کما تجوز بین الناس موافق نیست.

شاگرد: این ذلک النقد چه می گوید؟ شاید همین نقد الان را دارند می گویند.

استاد: خب آن‌که می‌شود تجوز بین الناس، پس هر دو موافق روایت کافی می‌شود. ایشان می گویند و الروایات غیر مختلفین، یعنی می خواهم دو تا حکم جدا را توضیح بدهم، نه این که مآل هر دوتا به این باشد که …

لغت را هم من نگاه کردم ولو مجال نشد همه کتاب ها را بگردم تا آن مقصودم را پیدا کنم، ولی می خواستم ببینم که کلمه النقد المعروف، نقد یک کاربرد خاصی دارد که حتما باید رواج معاملی داشته باشد یا نه، حتی آن جایی هم که از رواج معاملی بیفتد ولی مسکوکی است که ارزش خودش را با وضیعه‌ی غیر رواج معاملی حفظ کرده، به او هم نقد گفته می‌شود؟ گشتم ولی پیدا نشد. ذلک النقدی که مرحوم صدوق می‌گویند، می خواهیم ببینیم که می‌خواهند بگویند که یعنی رواج هم دارد، به فرمایش آقا پایین تر است یا نه، در نزد ایشان وقتی می گویند ذلک النقد، نقد یعنی ولو رواج هم نداشته باشد، همین که مسکوک باشد، نقد است. صبغه پولیت اقتصادی را ندارد، پول ما مضی است اما باز نقد است. طبق روایت ذلک النقد را باید بدهند. چرا؟ چون نظرشان به نقد خاص بوده، فمتی کان بنقد معروف. خب آن وقت اگر این طور معنا بکنیم که نقد را شامل آن بگیریم، از باب تناسب حکم و موضوع یک نحو استبعاد می‌شود، که اگر نقد معروف بود بما أنه نقد معروف شما نمی توانید بگویید لیس له الا ذلک النقد. صرفا یک چیز لغوی است که به آن درهم و دینار می گوییم. به عبارت دیگر تفصیل ایشان روی حساب ظاهرش آن معضله را حل نکرده.

 

برو به 0:23:20

شاگرد: احتمالی قبلا مطرح شد که این معروف را یک حالت وصف برایش نگیریم، یک عنوان مشیر بگیریم به این معنا که معامله بر عین شخصی بوده، بر نقد شخصی بوده. یعنی ایشان می خواهد بگوید اگر این ها یک معامله ای کردند- حالا چون لزوما در تعبیر روایت قرض نیامده- و این که الان طرف طلبکار است، معامله شان روی خصوص آن نقود بوده که غیر متعارف هم هست.

استاد: روایت الدراهم الاولی را می فرمایید؟ برای فقیه؟

شاگرد: بله،  آنجا که داشتند معامله می‌کردند، معامله شان به گونه ای بوده که در خصوص آن دراهمی که هنوز سلطان ساقط نکرده بوده، روی عین شخصی شان بوده. ایشان می گوید دراهم اولی. ولی منظورشان از این‌که اما اگر نظر به وزن باشد باید از دراهم رایج جدید بدهد، یعنی که معامله شخصی روی او نبوده، مثلا فرض کنید این‌طور نبوده که در خصوص این … اسمی که ولو بعدها رایج بشود.

استاد: احتمالی که در فرمایش صدوق به ذهنم می آمد این بود که الان در زمان ما که ریال دچار تورم های شدید می‌شد، خیلی مردم به این فکر می‌افتادند که وقتی معامله می‌کردند، آن ثمن را یک طوری به غیر ریال تعیین کنند، یا به یک ارز دیگری یا به سکه. معادل سنجی کنند که گرفتار تورم و لوازم بعدیش نشوند. آیا مرحوم صدوق هم همین را می خواهند بگویند؟ یعنی در زمان خود ما الان تورم هست اما خلاصه یک کسی به تومان معامله کرده. تا آن جایی هم که متعارف بوده. خب این نمی تواند به غیر تومان بدهد. تومان خرید و فروش شده ذلک النقد. باید به همان تومان بدهد. اما اگر در معامله، او عنایت کرده به وزن، یعنی عنایت کرده به این‌که من نقد را به صِرف ارزش رواجی اش به عنوان این نقد نمی‌خواهم، من آن ارزش وصفی اش را می خواهم که احتمال دارد تغییر بکند. همین منظور شما بود؟ فقط در این فرمایش شما آن جهتی که مشکل در آن ایجاد می کند این است که مثلا وقتی الآن تومان معامله می‌کند، می گوید من با تومان معامله کردم نه با سکه یا ارز دیگری، پس فقط تومان باید بدهید. روایت فقیه قید می کند که اسقطه السلطان، یعنی الان اگر تومان از پولیت کنار برود، معامله ای که به تومان بوده، باز هم می‌گویید تومان کنار رفته، رفته باشد، شما همان تومان را بگیر. روی توجیه شما. این مشکل است، نمی‌شود. الان که روی حرف شما پیش می رود چون تومان برقرار هست، ارزشش تغییر می‌کند. حرف خوب است. اما مرحوم صدوق دارند روایت فقیه را توضیح می دهند که صریحا می گوید که اسقطه السلطان.

شاگرد: اسقطها یعنی سریعاً صفر می‌شده؟

استاد: ظاهرش این است که نه، چون باز سریع می گوید لها الیوم وضیعة. یعنی یک کمی ارزشش پایین تر آمده.

شاگرد: ولی هنوز اجمالا رواج دارد.

استاد: و لذا آن روزی که مباحثه کردیم شاید بهترین احتمال این بود که یونس بن عبدالرحمان هم می خواهد ببیند فعلا حق با کدام است. نه می خواهد از خودش دفاع کند، نه می خواهد برای حق او احتیاط کند. حضرت چه فرمودند؟ شما معامله نگیرید، روی قرض می توانیم توجیه کنیم. توجیهش هم من عرض کردم. توجیهش روی قرض چه بود؟ امام علیه السلام می فرمایند وقتی قرض دادی، قرض بعضی لوازم دارد که باید ملتزم به آن باشی. تو قرض دادی. دراهم اولی قرض دادی، الان هم درست است که جواز عند الناس ندارد، وضیعه هم دارد، و آن‌هایی که آمده اعلی است. تو نمی توانی آن چیزی که اعلی است را به همان مقدار از او بگیری. آن چیزی که برای تو هست، دراهم الیوم است.

امام علیه السلام منع نمی کنند که همان دراهم اولی را، موازاتش از دراهم امروز بگیرید. ببینید می‌گویند چون قرض بوده، ارزشی که الان تو می توانی از او بگیری دراهم اولی است. چرا؟ چون در قرض، نظر مصرفی بوده. مثل این می ماند که گندمی که شما قرض گرفته و یک ماه دیگر که پس می آورد ارزان تر شده، شده باشد. شما قرض کردید، مثل را پس آوردید، نمی توانید بگویید گندمی که من به شما دادم … چون نگاه، نگاه ارزش سوقی آن نبود، نگاه به عین بود. امام هم به یونس می گویند که دراهم الان اعلی است، دراهم قبلی هم یک خرده ارزشش آمده پایین دیگر چیزی است که لازمه قرض است. خیلی جاها قرض لازمه اش این است. تو باید این را تحمل کنی و همان دراهم اولی را بگیری.

البته اگر می خواهی به اندازه ارزش دراهم اولی از دراهم جدید بگیری مشکلی نیست. از دراهم جدید به تعداد دراهم خودت نمی توانی بگیری. چون اعلی است، آن دراهم تو وضیعه دارد. به این معنا خوب است. خب آن وقت روی فرمایش مرحوم صدوق این جور در می‌آید؟ بگوییم همان دراهم را باید بدهی چون ذلک النقد را قرار داده بودی. للرجل علی الرجل دراهم بنقد معروف، با این توضیحی که من عرض کردم نباید بگوییم بنقد معروف، باید بگوییم له للرجل علی الرجل مقروضا و مقرِضا نقد. نقد معروف حالت قرض در آن باشد، با این توضیحی که من عرض کردم شما تا قرض را به فرمایش مرحوم صدوق ضمیمه نکنید، نمی توانید با صرف فرمایش ایشان روایت فقیه را توضیح بدهید. اما اگر قرض را به آن ضمیمه کردید، می گویید نقدی که شما آن نقد را قرض گرفتید و قرض دادید. چرا نقدٍ معروف؟ در قرض نقد معروف لوازمی دارد. شما باید ملتزم به آن باشید. به خلاف این که وزن معروف باشد. وزن معروف یعنی چه؟ یعنی شما درصدد قرض نبودید، در معاملاتی بوده که قرض ندادید که نگاه به عین باشد و بگوییم باید با لوازم قرض بسازید. بلکه در مقامی غیر قرض بوده، تنفق بین الناس را باید برگردانید.

 

برو به 0:30:29

خب روایت اول چطور معنا می شود؟ آن جا باید بگوییم تنفق الیوم بأعیانها أو ما ینفق الیوم الناس. آن چیزی که امروز رائج است. در آن جا باید بگوییم شرایطی که یونس بن عبد الرحمان مطرح کردند، اینجا نیست. آیا یک روایت است یا دوتا[4]؟ که این را هم شما مطرح فرمودید. مضامین دو تا روایت با همدیگر تفاوت دارد، یعنی یک قیودی دارد که ولو در ظاهر سریع به ذهن می زند که با توجه به سند و مکاتبه بودنش و این خصوصیات سندی و شرایطی بیرونیِ محتوای حدیث، قضیةٌ واحدة باشد که به دو نقل متفاوت آمده؛ اما وقتی به محتوا نگاه می کنید او می گوید جاء بدارهم اعلی لها الوضیعة، در آن یکی اصلا اعلی را نمی‌گوید، فقط تاکید می کند روی نفق بودن. وضیعه را هم حتی نمی گوید. می گوید کانت دراهم تنفق بین الناس. تعدادش را هم می گوید ثلاثة آلاف. در این یکی اسم نمی برد.

شاگرد: اینها  با مسامحه در نقل راوی درست می‌کنیم، چون آن چیزی که ما ینفق بین الناس است، اعلی است از آن چیزی که رواج ندارد. بعد یک مضمونی را منتقل کرده، احتمالا راوی سوم باز هم نقل به معنا کرده، که اینجا ما الان می بینیم مضمون با هم متفاوت شد.

استاد: اگر تفاوت نقلی باشد به دو نفر مربوط می‌شود. یعنی اگر قضیه واحده باشد، سهل بن زیاد با محمد بن حسن صفار اختلاف پیدا کردند. یعنی عبیدی که واحد است، آیا خود عبیدی دو جور نقل کرده؟ این بعید است. خود عبیدی دو جور نقل نکرده. صفار نقل فقیه را دارد و سهل بن زیاد نقل کافی را دارد. یعنی سهل اینقدر تغییر داده و قیود را انداخته؟

شاگرد: چون تاب این را دارد که آنجا که امام فرمودند ما ینفق بین الناس کما اعطیته یعنی امام همان دراهم اولی را می‌فرمایند.

استاد: نه، صریحا می گوید لیست تنفق. این احتمال شما اصلا در روایت نمی آید. لیست تنفق الیوم. امام صریحا می گویند آن چیزی که الیوم تنفق یعنی لیست الدراهم الاولی، بلکه الدراهم الجدیدة.

شاگرد: امام می گویند فکتب ع أن تأخذ منه ما ینفق بین الناس.

استاد: که صریحا می گویند دراهم اولی لا ینفق.

شاگرد: بله، این‌طور من خواستم مسامحه کنم که ما ینفق بین الناس چه بود؟ همان دراهم اولی خودت بود که یک زمانی رواج داشت. شما چه چیزی به او قرض دادید؟ من به او یک دراهمی قرض دادم که ما ینفق بین الناس بود.

استاد: «لیست» را شما معنا کنید. أن لي على رجل ثلاثة آلاف درهم و كانت تلك الدراهم؛ یعنی اولی، تنفق بين الناس تلك الأيام و ليست تنفق؛ زیر «لیست» خط بکشید. اليوم فلي عليه تلك الدراهم بأعيانها؛ که لیست تنفق، أو ما ينفق اليوم الناس قال فكتب ع لك أن تأخذ منه ما ينفق بين الناس؛ او می گوید «لیست»، چطور «لیست» را با «ینفق» جور می کنید؟

شاگرد: قطعا تفاوت مضمونی دارد. من که قطعا قبول دارم. من می گویم شاید در نوع حکایت راوی این تفاوت مضمونی که شما اشاره می‌کنید، درست هم می فرمایید، ایجاد شده باشد.

استاد : یعنی راوی جواب امام را تغییر داده؟ در کجایش تغییر داده؟

شاگرد: یعنی راوی مثلا دوم …

استاد: سهل بن زیاد است.

شاگرد: بله، این اشتباه تلقی کرده. یک بیان دیگر، یک حکایت دیگر داشته و این حکایت، دوتا مضمون درست کرده. و الا چرا یونس دو بار مکاتبه کند؟ یک دفعه مکاتبه کند و جواب بدست بیاید، واقعه‌ی بعدی جوابش مشخص است.

استاد: در دو زمان با شرایط مختلف بوده.

شاگرد: الان یک طلبه ساده هم اگر همین را بفهمد که اینجا دراهم اولی است و آنجا دراهم ثانیه است، از یک جوابِ مکاتبه، آن یکی را هم پی می برد. لذا علما هم می گویند که الان تعارض و تنافی است و الا با یک مکاتبه …

استاد: اگر دقیقا شرایط سوال یکی بود، فرمایش شما خوب بود. اما اینجا فقط روی جواز و نفق تاکید می کند. در دیگری تاکید می‌کند روی جاءت بدراهم أعلی و برای قبلی‌ها الوضیعة. وضیعه و أعلی را می آورد. به خاطر همین می گویم محتوی دوتاست. مانعی ندارد که در یک وقتی سوالی که برای او مطرح بود، رواج بود. در یک وقت دیگری در یک شرایط دیگری گرفتار شده، چون آن زمان ها زیاد درهم و دینار تغییر می‌کرده. درهم و دینار از روم می آمده، درهم و دینار برای ایران بوده.

 

برو به 0:35:53

شاگرد: اگر این شد، به نظر من دیگر موضوعش دو تا می‌شود. دیگر تنافی‌ای نیست. پس موضوع واحد نیست و دو تا حکم که الان همه دارند می گویند که تعارض و تنافی هست. الان دو تا موضوع شد و تنافی هم می تواند نباشد.

شاگرد2: حاج آقا شما هم همین را داشتید می‌فرمودید.

استاد: بله، می خواهیم روایت را جمع کنیم به نحوی که به تعارض منجر نشود که علامه یکی را کنار بگذارند. ما می خواهیم بگوییم پول و شرایطی که برای پول پیش می آید، نگاه هایی که عرف عام به پول دارند، این حیثیات همه ملحوظ است. عقد، قرض باشد یا نباشد. در روایات الدراهم الاولی اینجا امام به او گفتند خصوصیت قرض این است که تو باید بسازی، وضیعه هم دارد چاره ای نیست، گاهی قرض این لوازم را دارد. اما تنفق بین الناس چیست؟ آن علی القاعده است. آن یعنی شما یک چیزی داده بودی که لیست تنفق الیوم. تفاوت روشنی که دو تا سوال با همدیگر دارد این است که او می گوید لیست تنفق الیوم، او می گوید لها الوضیعه. لها الوضیعه یعنی رواج هم فی الجمله دارد، ارزشش کمتر است. و الا چیزی که از ارزش افتاده باشد را امام نمی گویند همان ها را بگیر. ولو به شوخی به ذهن من می آید که مستقرض می گوید این پول هایی که به من دادی را بگیر، مقرض هم همین که می گیرد، وقتی هیچ فایده‌ای نداشته باشد، درِ خانه می  ریزد. این‌طور است؟ نه. یعنی در شرایطی نیست که پولی که به او داده می‌شود، درِ خانه بریزد. در شرایطی است که او می تواند از آن استفاده بکند. لها الیوم الوضیعة، یعنی وضیعه‌ی پولی. اما به خلاف آن روایت که لیست تنفق، یعنی الان دیگر کارِ پول از آن نمی آید. لیست تنفق یعنی از رواج افتاده، نه این که وضیعه دارد.

شاگرد: ولی باز هم بی ارزش نشده.

استاد: آن فقط ماده اش ارزش دارد.

شاگرد: به هر حال درهم و دینار است و ارزش دارد.

استاد: ارزش ماده اش.

شاگرد: به هر حال از آن هایی نیست که درِ خانه بریزد.

استاد: بله، بیرون ریختن را برای آن مثال آقای شعرانی …

شاگرد: آن تفاوتی را که اول فرمودید که فرق بین قرض و غیر قرض بگذاریم. یعنی بگوییم روایت فقیه در فضای قرض بوده، روایت کافی در فضای غیر از قرض. یعنی از او طلب مالیِ غیر قرض داشته.

استاد: بله، یکی فقط اعطیته داشت. أن لی علی رجل، بعد حضرت فرمودند کما اعطیته، همان‌طور که به او دادی، یعنی چیزی در همان وزان، معادل ارزش و مالیت آن.

شاگرد2: یکی لحاظ قرض و یکی لحاظ معامله و بیع می کند؟

استاد: بله، این‌طور که من عرض کردم روایت فقیه محملش قرض بود. روایت کافی را هم با این توضیحی که ایشان می‌فرمایند، نه، در فضای قرض فرض نمی‌گیریم؛ البته در فضای قرض هم می‌توانیم فرض بگیریم، روی فرض اینکه بگوییم لیست تنفق یعنی دیگر آن نیست. وقتی آن نشد، در قرض هم باز می تواند بیاید، و تعلیل امام علیه السلام می تواند شاهدش باشد.

یک عبارتی آقای شعرانی آخرش داشتند، آنها را دیگر خودتان ان شاء الله نگاه بکنید. اگر زنده بودیم جلسه بعد عبارت مرحوم شیخ در مکاسب آن جایی که فرمودند یمکن أن یقال را ادامه می‌دهیم.

شاگرد: می شود به یک نحوی اطلاع پیدا کرد که وقتی سلطان یک دینار طلا را اسقاط می‌کرده، چقدر از ارزشش کم می‌شده؟

استاد: از نظر تاریخی به صورت قهقرایی می‌شود تحقیق کرد. یعنی آن زمانی که هنوز درهم و دینارهای عثمانی بوده، لیره هایی که طلا بوده، لیره های انگلیسی بوده یا هندی؟ خود لیره را به کار می‌بردند، بعدا به صورت پول در آمده. تا زمان نادرشاه، قبلش صفویه، شواهد تاریخی نزدیک تری هست که می‌شود احوال اینها را گرفت.

شاگرد: فکر کنم قدرمتقین این است که سنگ بی ارزش نمی شده. یعنی درِ خانه بریزند، قطعا نمی شده. حالا چقدر اختلاف ارزشی پیدا می‌شده را نمی‌دانم.

استاد: این خوب است. در فکرش باشید، من هم یادم بماند و مجال بشود نگاه کنم.

و الحمدلله رب العالمین و صلی اللّه علی محمد و آله الطاهرین

پایان

 

تگ: احکام بیع صرف، بیع صرف، تقابض فی المجلس، یدا بید،

 


 

[1] الوافي، ج‏18، ص: 641

[2] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏5، ص: 252

[3] من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص: 191

[4] روایت اول و دوم کتاب الوافی، ج 18، ص 639

درج پاسخ:

پست الکترونیک نمایش داده نمی‌شود.

حداکثر حجم مجاز: 32 مگابایت. فایل‌های مجاز: تصویر, صوت, ویدئو, سند, ارائه. Drop files here

ما را دنبال کنید
آدرس: قم - خیابان ارم - کوچه ١۶- پلاک ٢٧ - طبقه دوم