بهجه‌الفقیه

درس فقه(۶٧)- ١٣٩٨/١١/٠۵ – استاد یزدی زید عزه

ادامه جلسه قبل

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه ۶٧:  ١٣٩٨/١١/٠۵

عنوان:

تفاوت بعتُ صاعا من الصبره با بعت هذه الصبره الّا صاعا

فرمایشات مرحوم شیخ را تا آنجایی که ممکن بود دیدیم، در حد وسع خودمان اندازه ای که ممکن بود هم تصور کردیم.

شاگرد: سه تا فرقی که فرمودید[1]، فرق اول  و دوم حقیقتشان یکسان نیست؟ آن طوری که من متوجه شدم فرق اول را فرمودید که این بحث فقط در ثمره است، و در مورد ثمره ما وقتی تناسبات را در نظر می گیریم، تناسبش به همین است که از هر دو حساب بشود. ولی اگر این را بخواهیم تحلیل کنیم، یعنی آن بحث هایی که قبلا تحلیل فرموده بودید که ملک، حق است؛ این ها حقوق متعددی هستند، ما نباید عناوین را نگاه کنیم، به تناسب این ها روشن می شود. الان ما وقتی حقوق را نگاه می کنیم می بینیم در این قضیه تناسبش به این است که بعد از طلب شریک بشوند، حالت شرکت پیدا کنند. فرق دومی هم که فرمودید، من فهمم همین معنا بود. که فرمودید جزئی‌ای است که لباس کلی پوشیده. من همین را فهمیدم که آن کلیِ معنای منطقی و این طور چیزها نیست؛ این کلی  انگار متحد با اجزاء است.

استاد: حالا من باز هم امروز عرض می کنم، ولی برای من واضح نشد این که دو تا فرض فرمودید، یعنی دو تا فرض گرفتیم؟ یا نه اصلا تحلیلی که ما از فضای بحث ارائه دادیم، تحلیلی بود که کلی را این طور معنا کردیم یا به تناسب حکم؟

آن چیزی که خلاصه فرمایش شیخ شد به اندازه ای که ما فهمیدیم، ایشان فرمودند که وقتی یک چیزی را کلی گرفتیم، ما فرقش را نمی فهمیم. چه بگویید بعتُ صاعا من الصبرة، چه بگویید بعتُ هذه الصبرة الا صاعا. صاع وقتی کلی شد، از حیث حکم فرقی نمی کند. وقتی بخشی از آن صبره خارجیه، تلف شد، شما نمی توانید در بعتُ صاعا من هذه الصبرة بگویید در ضرر شریک نیست، اما در بعتُ هذه الصبرة الا صاعا بگویید شریک هست. این حاصل فرمایش شیخ بود که تا آخر هم همین را می گفتند. فتامل را هم از مرحوم اصفهانی خواندیم، زدند به همین که فرق ثابت نیست. گفتند کلیتش به صرف عنوان مربوط نیست و این طور ختمش کردند.

بین این دوتا چه فرقی است؟ آن هایی که من عرض کردم، یکی از چیزهایی که تاکید کردیم غیر از اینکه ممکن است به خاطر بیع الثمار باشد، مساله قبض بود. در بعتُ صاعا من الصبرة چرا در مبیع شریک نیست؟ چون هنوز اقباض نشده. اما در بعتُ هذه الصبرة الا صاعا، اقباض صورت گرفته، به او تحویل داده، فقط صاع خودش حالت استثناء دارد. وقتی صاعِ او حالت استثناء دارد، ضمان معاوضی در آن نمی آید. و لذا در آن عبارت شیخ که آدرسش را دیروز عرض کردم[2]، نمی دانم نگاه فرمودید یا نه. فرمودند در عدم القبض فرقی ندارد. عرض کردم دارد. فرمودند که فرق چیست؟ انما الاشکال فی الفرق بین المشتری فی مسالة الصاع و البایع فی مسألة الاستثناء حیث انّ کلا منهما یستحق مقدارا من المجموع لم یقبضه مستحقه؛ ولو در استثناء مستحقش بایع است، در بعتُ صاعا مستحقش مشتری است. ولی فرق چیست؟ آن جا عرض کردم دو جور عدم القبض داریم. عدم القبضی که همراه با ضمان معاوضی است، که قانون شرعی است که «کلّ مبیع تلف قبل قبض صاحبه فهو من مال بایعه»، اما در استنثاء ارطال ضمان معاوضی نیست، عدم القبض مطلق است، نه عدم القبض مصاحب و همراه با ضمان معاوضی.

 

برو به 0:04:52

شاگرد: فرق دوم را هم یک اشاره می فرمایید؟ سه تا فرق فرمودید، این که فرمودید سوم بود. خصوص ثمرة هم اول بود. در دومی نکته ای در مورد کلی فرمودید. جزیی لباس کلی را پوشیده.

شاگرد2: فرمودید که اصلا نسبت به مستثنی بیعی صورت نگرفته و یک کلی بلا تهافت با اشاعه را برای خودش نگه داشته. ملکیتی هم که از قبل وجود داشته، ملکیت شخصیِ متعلق به عین خارجی بوده که حالا با یک لباس کلیت برای خودش اثبات می کند.

شاگرد: این نکته را عرض کردم که این دومی در واقع تحلیلی است که در اولی به آن نیاز داریم.

استاد: این دومی که عرض کردم این طور می شود که وقتی می گویید که صبره را فروختم الا صاعا، یعنی کل صبره ملک من بود. کل صبره که ملک من بود به عنوان عین خارجی، الا صاعا دارد چه کار می کند؟ می گوید به این اندازه چیزی از ملک من بیرون نرود. پس ملکیت او به همان نحوی که بود، باقی است. فقط روال کار چون الّا است، تبدل ملکیتِ او نشده، صورتش و حالتش شبیه یک کلی شده.

بیان تفاوت دوم

یک یادداشت با مداد هم دارم: مستثنی ملکِ متعلق به عین بود. یک میوه ای را می فروشد، مستثنی که مثلا صد تا رطل باشد، ملکِ متعلق به عین بود مشخصا یا شخصا نه کلیا. خب معلوم است. مستثنی قبلا چه بود؟ قبل از بیع مستثنی ملک متعلق به عین بود شخصا نه کلیا. و معنای استثناء عدم تغییر است. می گوید این  صبره مال من بود، به صد رطل آن دست نزن. معنای استثناء عدم تغییر است. بعتُ الّا؛ الا یعنی چه؟ یعنی در مورد آن مستثنی کاری انجام ندادم. عدم تغییر است. این مقدمه اش. و مستثنی منه با اقباض نیز ملک متعلق به عین است لا کلیا. چرا متعلق به عین است؟ چون اقباض کرده. مستثنی منه وقتی که اقباض نشده کلی است. وقتی کلی را اقباض کردند، در عین متعین می شود. اینجا هم که فرض ما این است که کل باغ میوه را تحویل داده، یا کل صبره را بایع به دست مشتری داده. پس مستثنی منه هم با اقباض-که مفروض مساله است- نیز متعلق به عین است. خب پس ما دو چیز داریم؛ یک: متعلق به عین بود و تغییر نکرد. دو: با اقباض متعلق به عین هست. بخصوص در «خاست الثمره» که درخت ها و اقباض ثمره یک اقباض طبیعی است و بقاء بر قبض قبلی بایع بلا تغییرٍ واضح است. شاید منظور من از دومی، همین بوده که اساسا استثناء با بعتُ صاعا تفاوتش این است. در بعتُ صاعا من الصبرة، مبیع ابتداءً کلی است، اما مستثنی در بیع ارطال جزئی بوده، استثناء هم یعنی همان چیزی که ملک من بود، بیع شاملش نشد. نه اینکه من یک ملکی داشتم، الان انقلب کلیا. بنابراین وقتی لم ینقلب کلیا، ما یک صبره خارجی داریم، یک بخشی اش که ملکش بود لم یتغیر، بقیه اش را هم که به اقباض به او داده، پس دوتایی مالک مشاع می شوند. خیلی روشن است. لذا در سود و زیان شریک هستند. با این توضیحی که عرض کردم، اگر فرمایشی دارید بفرمایید.

 

برو به 0:10:31

شاگرد: الان یک مطلب جداگانه ای فهمیدم. فرمایش شما این است که ما نباید دنبال یک اسم مشاع یا کلی باشیم، باید حقوق ها را بنسجیم؛ حقوق ها این طور است که این ها مثلا بدون اجازه‌ی هم بتوانند دست بزنند، نتوانند دست بزنند و این جور چیزها.

استاد:  آن مانعة الجمع نیست.آنکه حقوق ها را بسنجیم، تحلیل هایی است که شما در مبادی استنباط از ادله از آن استفاده می کنید. مثل فلسفه‌ی حقوق که چه طور می گویند؟ از سنخ آن است. یعنی شما در مبادی تقنین، ذهنتان ثبوتا این ها را درک می کند که چنین چیزی دارد …

شاگرد: می خواستم بگویم که امکان دارد حتی به یک عنوان رابع برسیم.

استاد: مانعی ندارد، آن درست است ولی فعلا با این وجه سومی که من گفتم نخواستم عنوان رابع درست کنم.

شاگرد: اشاعه را خواستید …

استاد: بله، خواستم توضیح اشاعه را عرض کنم. به اینکه معنای استثناء این است که من آن چیزی که ملکم بود، بیعی را شامل این بخش نکردم. بیعی شاملش نکردم یعنی ملک من عوض شد؟ نه، من ملک داشتم، حالا هم باقی است. صد رطلش را، بیع شاملش نکردم. خب بقیه اش را بیع شاملش کردم و به دست مشتری دادم. چه شد؟ دوباره دوتا بیع شخصی شد. من قبلا مالک شخص بودم، غیر از این را هم فروختم و تحویلش دادم. پس شریک شدیم.[3]

اهمیت قبض در مساله

شاگرد: تصورم این است این تحلیلی که شما فرمودید شاید مبنای خیلی خوبی است برای این که ما بگوییم این‌هایی که اسم گذاشته شده حالات ملکیت است، نه انواع ملکیت. کما اینکه اگر خصم بپذیرد که اینجا کلی شد، آن چیزی که مالکش بودم قبلا و قبل از بیع شخصی بود، بعد آمدم از بیع استثناء کردم، اگر بپذیریم که اینجا از شخصیت به کلیت رسید، به نظرم ما برایمان آن چیزی که می خواستیم حاصل می شود. همین کافی است برای اینکه بگوییم حالات ملک، تابع شرایط است. بنابراین همین که او پذیرفت تابع شرایط هست، می گوییم خب حالا که این طور وضعیتی … ضمن اینکه تصورم این است که خود حضرتعالی هم بین مساله فروش یک رطل و استثناء یک رطل تفاوتی نمی بینید در فروش یک رطل زمانی که قبض صورت گرفته باشد. یعنی اگر بایع فروخته باشد آن یک رطل را بدون استثناء …

استاد: گفته باشد «بعتُ صاعا من الصبرة» کل آن  را هم تحویل داده، مرحوم شیخ هم فرمودند. ایشان هم قائل به اشاعه شدند.

شاگرد: این هیچ تفاوتی با مساله ما نمی کند. و شاید نکته‌ی مطلب در بحث قبض باشد، نه چیز دیگری. اصلا شما از اساس قضیه را زدید که این کلیت، کلیتی نیست که ما تصور می کردیم کلیتِ فضای منطق و امثال این هاست؛ که بگوییم دست نمی خورد. این دست نخوردن یا دست خوردنش تابع شرایط است. بنابراین ما نگاه می کنیم به آنجا و چون تحویل داده نشده، قبض نشده، پس بر عهده اش است، بر ذمه اش است.

استاد: کانه لازمه‌ی حرف شما این می شود که اگر اصحاب در ثمره هم این طور فتوا داده بودند که اگر گفت این ثمار را، این صبره را فروختم به تو- مشتری- الا صاعا و بعد فرموده بودند لو خاست الثمرة ربطی به این استثناء ندارد، ضرر فقط بر مشتری است که باغ دستش است، باید این صد رطلِ بایع را بدهد، یعنی در ضرر شریک نیستند. شما می گفتید چون این طور فتوا دادند، می گوییم پس مستثنی به تمام دقت فقهی، کلی است. همین منظور شما بود؟

شاگرد: بله.

استاد: یعنی ما این عناوین را از احکام کشف می کنیم. وقتی شریک هستند، مستثنی صورتش کلی است، اما کلیِ لم یتغیر عن جهة الشخصیة قبلی.

شاگرد: البته ما تحلیل می کنیم، سعی می کنیم نکته قضیه را پیدا بکنیم. اینجا هم ظاهرا با فرمایش شما به نظر ما رسید که همان نکته قبض است. همین است که باعث شده این ها باهم شریک بشوند.

استاد: یعنی در صاعا اقباض دارد کار انجام می دهد. چرا؟ چون صاع را از آن کلیت می آورد مشخص می کند علی المبنا. اما در استثناء، اقباض کاری با او ندارد. او بر ملک شخصی بود، فقط آن بخش دیگر را با اقباض ملک مشتری می کند. پس بنابراین هر دو شریک خارجی میوه ها می شوند. شریک خارجی عین که شدند وقتی ضرر آمد در آن شریک هستند.

 

برو به 0:29:04

شاگرد2: اینجا فرق اول دیگر خصوصیت پیدا نمی کند؛ که فرمودید چون ثمره است و الا مثلا …

استاد: بله، درست است. بنابراین دومی دیگر استدلال طوری است که شامل غیر میوه هم می شود. سوم هم که؛ سوم چه بود؟

شاگرد: سوم همان قبض بود.

استاد: سوم هم مساله قبض بود. که مرحوم صاحب مفتاح الکرامة فرمودند. فقط در قبض دوتا اشکال بود. این را اشاره کنم، شما هم نگاهی بکنید. یکی این بود که در «کل مبیع تلف قبل قبض صاحبه» باید مبیع تلف بشود، آیا وقتی می گویید بعتُ صاعا من الصبرة، اطنان آتش گرفت، اصلا این می تواند صغرای «کل مبیع…» باشد؟ شما می گویید «کل مبیع تلف»، قاعده می گوید مبیعی داشته باشیم که تلف بشود. این تناقض می شود. شما می گویید صاعا کلی است و کلی چون کلی بود در دل اطنان نبود تا بسوزد؛ پس اصلا تلف نشده. یعنی ما می خواستیم از باب ضمان معاوضی، از باب «کل مبیع تلف» کار را حل کنیم، خب اینجا اصلا بنا بر کلیت که شروع و نقطه انطلاق بحث ما بود، ما اصلا تالف نداریم. دوباره عاد الکلام.

شاگرد : کلی فی الذمه می شود؟

استاد: کلی فی الذمه در اینجا نداریم. چون عین خارجی داریم. اصلا کلی فی الذمه جایی است که عین نداشته باشیم.

شاگرد: فرمودید از بین نرفته.

استاد: نخواستم بگویم کلی در ذمه شده. در کلی در ذمه ما عین خارجی نداریم، مثل سلم، نسیه و امثال این ها. یک کلی است در ذمه یکی از متبایعین تا بعدا بیاید. اما وقتی سر و کار ما با عین است، این را تاکیدا عرض کردم که ذهن عقلا، عرف عام، وقتی یک عین دارند می گویند از این خریدم یا از این فروختم یا الا از این، آن ها خودشان را ذو حق می بینند، نسبت به عین مالک می دانند. نبایست ما تصور کنیم که وقتی می گوید صاعا یعنی حالا دیگر کلی در معین، فقط یک حقی پیدا شده؛ بیش ازحق است. و لذا حتی در زکات و خمس هم وقتی می گفتیم متعلق به عین است، فقها برداشتشان نوعا چه بود؟ اشاعه بود. یعنی مشهور گفتند در زکات و خمس هم وقتی تعلق به عین می گیرد، فقرا با این مالک شریک هستند. ما همه اقوال را خواندیم برای این بود که تا این اندازه این ایحاء می کند که وقتی متعلق عین است، ما سر و کارمان با عین خارجی است، دیگر مالک هستیم. اینجا هم من همین را می خواهم عرض کنم، وقتی می گوید یک صاعی از این صبره خریدم، خریدار دقیقا چشمش به این صبره است. خودش را در صبره شریک می بیند. ما نباید از آن غض نظر کنیم. فقط این می ماند که پس چرا اگر ضرر کرد، ضرر پای او حساب نمی شود و حال آن که می گوید أنا شریک. اینجا بود که گفتیم قبض هنوز صورت نگرفته. این سوال اول بود. سوال دوم هم این بود که مرحوم شیخ فرمودند اگر مشاع باشند، در سود و ضرر از همان اول شریک هستند. این سوال هم سوال مهمی بود، قبلا هم مطرح شده بود. فرمودند[4]: فکل ما یتلف من المال فقد تلف من المشتری جزء من نسبة حصته؛ یعنی کانه مرحوم شیخ چون بیع بر جزء مشاع و کسر مشاع است، کلا قاعده ضمان معاوضی و اقباض و «کل مبیع تلف قبل قبضه» را کنار بردند. این سوالی بود که مانده بود.[5]

والحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین.

پایان

تگ: کلی، استثناء، معنای استثناء، قبض، احوال و انواع ملک، ضمان معاوضی، صاعا من صبره،  هذه الصبره الا صاعا

 


 

[1] جلسه قبل

[2] كتاب المكاسب،ج‌4،ص264

[3] . شاگرد: به یک نحوی اینکه می گوییم صد رطلش را کاری نکردم، چون صد رطلِ معین که نیست، یعنی مثلا صد رطل فرد مردد است که می گوییم شخصی است؟ به چه نحوی است که می گوییم من این را دست نزدم و شخصی مانده؟ چون مثل شخصی قبل از این بیع که نیست قطعا. قبل از این بیع می توانستم دست بگذارم روی این صد رطل و بگویم این ملک من است. الان که دارم استثناء می کنم که دیگر روی یک صد رطلی نمی توانم دست بگذارم.

استاد: من بخشی از ملک خودم را بدون اینکه بخواهم حتی به صورت فرد مردد تعیین کنم، نمی توانم از شمول بیع استثناء کنم؟ کل این ملک من بود، صد رطلش را نمی خواهم بیع کنم، این کلی می شود؟

شاگرد: بالاخره جزئی معین خارجی هم نمی شود. یعنی الان می توانیم بگوییم صد رطل اینجا را شما نگذاشتید یا صد رطل اینجا را.

استاد: مانعی ندارد در این جهت که این اندازه کلی باشد. اما آن کلی‌ای مرحوم شیخ می فرمایند لا فرق …

شاگرد: بله، آن کلیِ منطقی نمی خواهیم بگوییم، پس شخصی بودن را باید قشنگ معنا کنیم. تعبیر دیروز‌تان این بود که این کلی‌ای نیست که مثل کلی و فرد باشد. انگار یک کلی‌ای است که در اجزا سیلان دارد. کلی‌ای که متحد با اجزاست ولی نه به نحو فردیت مثلا.

استاد: یعنی الان صد رطل کلی است، نسبت به آن بخشی از ملک خودش است که می خواهد لا یتغیر بماند. قبل از این که او بفروشد، مالک شخص این صد رطل در خارج بود یا مالک کلی بود؟ به عنوان بخشی از کل صبرة، مالک شخص بود. وقتی می گوید کل آن را که مالک بودم، که من جمله هم صد رطل ساری بود؛ من این صد رطل را که مالک شخصش بودم، مشمول بیع قرار ندادم. این لازمه اش این است که انقلب کلیا؛ ملک من تغییر نکرد، من می خواهم همان ملک من باقی بماند، به همان صورت. حالا شما می فرمایید الان این صد رطل چه شد؟ کلی هست عملا؛ ما می گوییم کلی است که در همان نحو تشخص قبلی که داشت، ما می خواهیم آن شخصیتش تغییری نکند. چرا؟ چون استثناء معنایش این است. می گوید الا صد رطل، بیع را شاملش نکردم. استثناء نکته ای ندارد که بتواند  ملکیت را تغییر دهد.

شاگرد: اگر این تغییر نکند، آن دیگری کلی نمی شود.

استاد: ما هم دقیقا دنبال همین هستیم که از کلیتِ به این معنایی که مرحوم شیخ مدام به رخ بحث کشیدند دور شویم؛ شیخ فرمودند فما الفرق؟ آنجا صاعا، اینجا هم الا صاعا. فما الفرق؟ که اینجا در ضرر شریک هستند، آنجا نیستند. تفاوتش این است که در الا صاعا یک ملکیت با سابقه شخصی بود، الا می گوید بیع را شامل این نکردم.

شاگرد : شما می خواهید با این از کلیت در بیاورید، و فرقش را اینجا قرار بدهید.

استاد: بله درست است. من می خواهم بگویم کاری که استثناء می کند، عدم شمول بیع است برای این مقدار.

شاگرد: این مقدار چیست؟

استاد: همانی که بود.

شاگرد:اگر بگوییم کلی است …

استاد: نه، قبلا کلی نبود. اگر قبلا کلی بود، ما گرفتار کلیت می شویم و آن فرمایش شیخ که عدم الفرق. قبلا که کلی نبود، قاطعیم. قبلا مالک کل این صبره بود.

شاگرد : این را که دارد تعیین می کند و می خواهد بیع شاملش نشود، مشار الیه این، این را استثناء کرده، این چیست؟

 

برو به 0:16:52

استاد: این، اگر هم کلی است به صورت، کلی به معنای عدم تغیُّر بخشی از آن، است. نه به معنای تغیر الی الکلی. وقتی می گویم ملک من، تَغیَّر ملکی من الشخصیة العینیة الخارجیة الی الکلیة. الا رطل، کلی شد. ما می گوییم نه، اگر هم کلی است، کلی به معنای بقاء این مقدار بر ملک شخصیت قبلی. با اقباض هم که بقیه اش ملک او می شود. می گوید من فروختم این مقدار را یعنی بیع شاملش نشد، بقیه اش را هم به او می دهم، خب دو تایی شریک می شویم دیگر. چون ملکیت من که مال مستثناست تغییر نکرد عمّا هو علیه؛ ملکیت او هم که با اقباض از کلیت تعلق گرفت به عین، چون اقباض کردم. کلی هر وقت اقباض می کنید، متمیز می شود در … پس لازمه اش اشتراک و اشاعه است. پس دو تایی شریک هستیم.

شاگرد: غرر در آن پیدا می شود.

استاد: نه، کاملا روشن است. غرر برای جهل است.

شاگرد: نحوه اقباض و نحوه افراز … معلوم نیست حصه این صد رطل چقدر است. نحوه اقباض شاید یک دهم باشد، منتها نحوه افراز می شود یک پانزدهم مثلا. مشخص نیست  خاست الثمرة به کدام قسمت خورده.

استاد: استثناء که برای آخر کار است.

شاگرد: تاثیر اشاعه کجا پیدا می شود؟

استاد: زمانی که بیع شد که معلوم است. مائة …

شاگرد: غرر ایجاد می شود، موقعی که افراز می کند، چه چیزی را افراز می کند؟ می گوید ده رطل را برای من نگه دار.

استاد: طبق فتوای اصحاب، ببینیم صد رطلی که استثناء کرد با مجموع ثمره عند البیع چقدر است؟ وقت البیع نسبتش را می سنجیم، وقت البیع ببینیم نسبت چقدر است. چقدر سهم مشتری است و چقدر سهم استثناء است.

شاگرد: مشخص است؟

استاد: بله دیگر، فرض اصحاب این است. بعدا وقتی می خواهد تحویل بدهد، در این بین ثمره کم می شود، ضرر در آن می آید. مثل اطنان که سوخت. اینجا هم خاست الثمرة، ثمره آن اندازه ای که باید نتیجه می داد، نداد.

شاگرد: پس کلی نمی شود. این جور باشد که دیگر کلی نمی شود.

استاد: من هم همین را می خواهم بگویم اتفاقا.

شاگرد: اگر تردیدی بین وقت اقباض و وقت افراز نیست، کلی نمی شود. صاع الصبرة است.

استاد: صورت صاع الصبرة که کلی است.

شاگرد: مشکل ما هم همین است.

استاد: صورتش کلی است اما نه کلی ای که شما با عنوان کلیت به او بفروشید. کلی ای که شما می‌خواهید سابقه اش را بهم نزنید.

شاگرد: ببینید آنجا صاع از صبره است، اینجا الا صاع از صبره است. چه فرقی می کنند؟

استاد: فرقش این است که صاعا …

شاگرد: یکی می گوید من نه دهم به شما فروختم، یکی می گوید یک دهمش را به شما نفروختم. چه فرقی کرد؟

استاد: مرحوم شیخ این فرمایش شما را مدام تکرار کردند. چه فرقی می کند؟ فرقش این است که وقتی می گویید «الّا» می خواهید سابقه ملکیت صاع را بهم نزنید، مشمول بیعش نکنید. اما وقتی می گویید «صاعا» می خواهید یک صاع را با بیع تغییرش بدهید. به دیگری منتقلش کنید. خیلی تفاوت است. می گویید بعتُ صاعا، یعنی من ملکیت یک صاع را می خواهم از خودم بکنم و به شما بدهم. اما وقتی می گویید الا صاعا، می گویید می خواهم در این صاعی که داشتم تغییر ملکیت ندهم.

شاگرد: تهافت در همین جا پیدا می شود.

استاد: تهافت نیست.

شاگرد: نکته همین جا می شود که شما باید بین  این دو تا قائل بشوید که فقط قول اقباض مرادمان است ؛ اگر این جور شد که صاعا من الصبرة هیچ فرقی نمی کند با آن. اگر مردد کردید آن وقت جهالت پیش می اید.

شاگرد2: این حرف را می شود در آن ملکیت صبره هم گفت، که آن را نفروخته، یک صاع را فروخته. این حرف که الان شما می زنید در استثناء، عین همان برعکسش می شود.

استاد: ببینید آنجا دقیقا صاعا دارد مبیع قرار می گیرد. اینجا مستثنی دارد به حالت عدم تغییر باقی می ماند. فرق بین اینها نیست؟

شاگرد: فقط حجمش، سبک و سنگینش فرق می کند، و الا ملکیت صبره مانده الا یک صاع، پس اصلا آن صبره مبیع نیست. فقط یک صاعش مبیع است.

استاد: جلسه قبل مرحوم شیخ همین را گفتند. گفتند درست است که دو طرف کلی می شود و از این حیث فرقی ندارد. بعد فرمودند آنجا وقتی می گوید بعتُ هذه الصبرة الا صاعا، خود عین صبره، معنون به عنوان مبیعیت می شود. پس بنابراین ولو واقعش یک نحو کلی باشد، ولی کلی نیست. مرحوم شیخ تفاوت گذاشتند. عبارتشان را هم خواندیم. این فرمایش شما را شیخ جواب دادند. اما این چیزی که من الان عرض می کنم این است که آخر کار گفتند فتامل، یعنی ولو کلی نشد، یکی کلی ملحوظ است به کلیت، یکی کلی واقعی است بلا لحاظ. این طور فرق گذاشتند، بعد هم فرمودند فتامل. این چیزی که من الان عرض می کنم این است که اساسا «الا صاعا» کلی نیست. ببینید من می خواهم نفی کلیت بکنم. یعنی در فضای حقوق، صورتِ کلیتی دارد که «الّا» به معنای این است که ملکیت این را که قبلا مال من بود، دست به آن نزدم.

 

برو به 0:23:16

شاگرد: یعنی من این را به شما فروختم، یک صاعش را نبرید برای خودم است. یک صاع مشخص را … از کلیت در می آید. همین را می شود در صبره هم پیاده کرد.

استاد: نه، اگر این معین باشد که خروج از فرض ماست. او می گوید این را نفروختم، بقیه را ببرید. بحث ما سر این است که معین نیست. باغ میوه، دست نمی گذارد که بگوید میوه این درخت را نفروختم. می گوید کل میوه ها را، ثمار را به تو فروختم الا صد رطل؛ که این را نفروختم، بعدا اگر ضرر در کار آمد، شریکند. چرا شریکند؟ و حال آن که صد رطل کلی است، وقتی هم که ضرر آمد، کلی نمی سوزد. کلی ضرر نمی کند. صد رطل بیرون از عین خارجی است. اشکال مرحوم شیخ این است، می گویند ما الفرق؟ چطور شما می گویید بعتُ صاعا، اگر صاع بسوزد، آن کلی بیرون است و نمی سوزد. اگر بخشی اش مانده، باید تحویل بدهید. اینجا هم همچنین است.

با این بیانی که من عرض می کنم این است که من می خواهم او را از جزئیت در نیاورم. اصل مطلب این است که به وسیله استثناء، من دارم از تغییر ملکیت جلوگیری می کنم. مغیِّر ملکیت چیست؟ چیست که ملکیت را تغییرش می دهد، انتقال می دهد؟ بیع. در استثناء دارم می گویم آن بیعِ مغیّر ملکیت شامل صد رطل نیست. شما می گویید کلی شد. ملک من که تغییر نکرد، من همان صد رطل را … مثلا من مالک 200 رطل بودم، گفتم نصفش نه. نصفش نه یعنی مغیّر ملکیت برای آن صدتا نیامد.

[4] كتاب المكاسب؛ج‌4،ص260

[5] . شاگرد: اینکه شریک نیست از اول مشخص است که روی مبیع قرار نگرفته، چطور وقتی تلف می شود، شریک می کنید؟

استاد: کدام را؟

شاگرد: استثناء را. این اصلا مبیع قرار نگرفته، مبیع نبوده. بعد از تلف می گویید شریک می شود، وقتی مبیع قرار نگرفته چطور شریک می شود؟

استاد: چون عین که یک صبره است. بخشی از …

شاگرد: وقتی اصلا در آن معامله ای انجام نگرفته؛ فقط می توانیم بگوییم اینجا ضمان دارد. نمی توانیم بگوییم در همان مبیع شریک می شود.

استاد: یک خانه را مثال بزنم. شما نصف خانه‌تان را مشاعا می فروشید. یعنی چه؟ یعنی نصفی که قبلا مال من بود، مغیری برایش نیامد، کما کان.

شاگرد: اصلا مبیع نیست که ما بگوییم مشاع است. این قسمت ما مبیع قرار نگرفته که ما بگوییم مشاع بوده.

استاد: مشاع در کل خانه، نه در شخص آن. در کل. شما نصف خانه تان را می فروشید، می گویید نصفش برای خودم. کل خانه یک عین است که مشاعا هر دو شریک هستید، وقتی این خانه یک ضرری کرد، از شما هم ضرر آمده. چون خانه که یک چیز است. الان صبره که یک صبره است، شما می گویید الا صاعا؛ کلش مال من بود، همه اش را به تو فروختم الا صاعا. یعنی برای یک صاعش، ملک من دست نخورد. خب پس من شریک صبره می شوم؛ صبره خارجیه شخصیه. چرا؟ چون قبلا مالک شخص بودم، الان هم می گویم اندازه یک صاع از آن ملک من، دست نخورد. بقیه اش مال تو، این را هم بگیر، به او اقباض کل کردم. وقتی ملک من دست نخورده، صبره ای هم که برای هر دو ماست، بخشی اش تلف شد، شریک هستیم.

شاگرد: دست نخورده که، اصلا مبیع نیست.

استاد: ملک من با تلف، دست خورد. ملک من از حیث بیع دست نخورده، از حیث تلف دست خورد، چون من مالک این بودم. ملک من که کلی نیست. اگر قبل از فروش، صبره ضرر می خورد، منِ مالکِ کل ضرر نمی کردم؟ می کردم. من مقداری از او را به همان نحو ملک شخصی، از نظر بیع به آن دست نزدم، یعنی حالا بخشی از کل برای من است، بخشی اش مال اوست. وقتی ضرر می آید مال من فقط محفوظ می ماند؟ فرقی نکرده که. کل صبره را دو تایی شریک هستیم. پس ازحیث بیع مال من تغییری نکرده. یعنی مغیر برایش نیامده.

درج پاسخ:

پست الکترونیک نمایش داده نمی‌شود.

حداکثر حجم مجاز: 32 مگابایت. فایل‌های مجاز: تصویر, صوت, ویدئو, سند, ارائه. Drop files here

ما را دنبال کنید
آدرس: قم - خیابان ارم - کوچه ١۶- پلاک ٢٧ - طبقه دوم