بهجه‌الفقیه

درس فقه(٧٧)- ١٣٩٨/١١/٢٨ – استاد یزدی زید عزه

قاعده تلف المبیع قبل القبض؛ ارفاق به مشتری یا احقاق حق وی

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه ٧٧: ١٣٩٨/١١/٢٨

عنوان:

مرحوم صاحب جواهر بعد از بحث این که مبیع در دست مشتری تلف بشود، بحث را می برند سر این که مبیع در دست بایع تلف بشود و یک مناقشه ای در حرف مشهور دارند. این را خواندم مناقشه صاحب جواهر در حرف مشهور کاملا صبغه یک تشکیک و نِقاش جواهری دارد، کلاسیک دارد. حالا ببینیم اول مشهور چه می‌گویند، بعد صاحب جواهر چه کار می خواهند بکنند و مشکلشان چیست.

مؤلفه‌های تحقق عنوان احقاق در قاعده تلف

محوریت قبض

شاگرد: یک نکته ای راجع به آن بحثی که دیروز فرمودید این که ما در قاعده تلف به معنای احقاق حق بدانیم نه به معنای ارفاق، بنابر آن معنا آیا فرقی بین تلف سهوی با تلف جهلی هست؟ یعنی آن جا شما فرمودید که اگر احقاق حق بدانیم، باید یک حقی اول ثابت بشود در آن موارد، شاید در بعضی از مواردِ حداقل جهلی، حق ثابت بشود. اگر حق ثابت شد یعنی ما آن جا دیگر دست برمی داریم از این قاعده؟

استاد: ببینید من دو تا نکته را عرض کردم نسبت به آن چه که الان شما در آن عنایت دارید. یکی اینکه چرا مرحوم صاحب جواهر به جای این که کلمه احقاق به کار ببرند، ارفاق فرمودند؟ خودشان حالا باید بیشتر توضیح بدهند. ما طلبگی مباحثه می کنیم. عرض کردم که شاید نکته سر این است که در لسان روایت آن چه را که  تاکید شده در ذهن شریف ایشان و بیان ایشان، مُمَلّکیت عقد بود. در ضوابط می گوییم سبب التملیک است، سبب التملک است، تمام شد. آقای مشتری بعد العقد، مالک است. وقتی این‌طور می شود،  قبض یک چیزی می شود که بعدا شارع یا تعبدا یا غیر تعبدا باید بیاید دخالت بدهد. لذا می گویند که حالا که شارع آمده فرموده تا قبض نکردی یک ارفاقی است به توی مشتریِ مالک.

من عرض کردم که ما اگر تمام چیزهایی که حامل ارزش هستند را ملاحظه بکنیم در جهت دهی حوامل ارزش به سوی تحصیل اغراض، همه را در نظر بگیریم، این جور نیست که فقط بگوییم عقد بیع مملک است و تمام. پس برای قبض باید شارع بیاید چیزی بگوید. نه، ما داریم می بینیم که خود قبض به عنوان یک چیزی که آثار خارجی دارد، واقعا اثر بر آن بار است، بین کسی که سلطه بر کالا نداشته با آن کسی که دارد. لذا وقتی این چنین نگاه کنیم قبض می شود یک عنصر حقوقی. یک عنصری که مقنن، معتبر او را دارای ارزش حقوقی می بیند که در جهت دهی او دخالت می کند.

شاگرد: اصلا نیاز به آن است برای تمیم یک سری مسائلی. در جلسات قبل هم بحث شد که در واقع این جا دارد اعتباری صورت می‌گیرد، این اعتبار از روی مشابهت با یک تکوینی اتفاق افتاده، یک جِده تکوینیه، اما مساله این است اولا در هر زمانی مسئولیت حفظ یک عین باید معلوم باشد. چه کسی مورد مراجعه هست در حفظ این عین. و بعد هم شما وقتی تمام محور را بردید روی امر اعتباری این جور می شود که شخص آمده فروخته، بعدش  می گوید که این که دیگر مال من نیست، من چرا حفظش بکنم؟ برای این که حفظ بشود آن حقوق افراد. این استحقاقی که فرمودید من یک چنین برداشتی در ذهنم آمده. در واقع برای این که حفظ بشود حق او، حق او که تعلق گرفته به این عین. و از جمله این ها این است که این عین هم محترم می شود. یک کسی مسئول حفظش باید باشد. یک کسی باید باشد که پاسخگو باشد در برابر حفظ این عین. این جا در واقع شارع مقدس برای این که محور فقط بحث اعتبار نباشد که آن بایع هم بگوید که حالا دیگر مال من نیست، پس دیگر به من ربطی ندارد، این جا در واقع آمده تتمیم فرموده برای همین غرض، برای این که این عین محترمه که مال مسلم است مثلا یا برای شخص محترم است، حفظ بشود. این را در واقع تمیم قرار داده.

 

برو به 0:05:24

شاگرد2: نکته خوبی است ولی فضایی که شما ورود کردید فکر می کنم اصلا در همان فضای اعتبار می‌فرمودید، که اصلا اصل قبض کردن برای خودش نکته ای است در معامله. یعنی خود قبض کردن یک چیزی است که ارزش دارد، حالا نه فقط از حیث آن نکات آن شکلی، ولی تا نگیرد مالکیت را تام نمی بینند.

استاد: فرمایشات ایشان همه درست است و مطالب خیلی خوبی هم بود. بینید مثلا حفظ، مسئولیت حفظ در رده اغراض است یا در رده ارزش هاست؟ شما وقتی ارتکازی صحبت می‌کنید، مسائل را باز می‌کنید، شما گفتید مسئولیت حفظ معلوم بشود. شما می گویید حافظ کیست؟ الان این که دارید می گویید کدام این هاست؟ هیچ کدام این ها نیست؟ شما وقتی ارتکازیات را باز می کنید، حرف می زنید، استظهار از ادله می کنید، می بینید غیر از این هایی که من عرض کرده بودم پیدا می کنید یا نه؟ اگر پیدا بشود، بحث پیشرفت می کند. یعنی غیر از آن کلیاتی که ما گفتیم یک چیز دیگری هم بوده که ما ندیدیم، اسمش را نبردیم. الان ببینید حفظ یک کالا، این الان در رده اغراض است. یعنی ما می خواهیم یک کالا محفوظ بماند. این غرض است.

شاگرد: شاید جزء اغراض تابعی باشد.

استاد: بله مانعی ندارد.

شاگرد: یعنی تابع ارزش آن کالاست. متفرع بر ارزش او می شود غرض حفظ او.

استاد: این غرض، احکام می آورد. و در محدوده اعتباریات آن چیزی که باعث حفظ او می شود عملا، تکوینا، او می شود صاحب ارزش برای غرض حفظ. و لذا هم تقنین صورت می گیرد که حافظ این چه کسی باشد؟ باید او حفظ کند ، باید ضامنش باشد و امثال این ها. خلاصه این نکته اول که ما خواستیم قبض را در محور دید بیاوریم. آنچه که در محور دید بود، مملکیت عقد بود. ولذا وقتی این را آوردیم، ارفاق رنگش عوض می شود. حرف صاحب جواهر جایی نمی‌رود، ایشان چون فقط محور را عقد قرار می‌دادند، می شد ارفاق. وقتی شما عنایت می‌کنید به آن ارزشی که قبض دارد، می بینید شارع نیامده یک ارفاقی همین طور بکند به یکی از طرفین، شارع آمده احقاق حق کرده. یعنی آن حقی که بر آن ها ثابت است.

 محوریت استناد تلف به مشتری

شاگرد: در همین بحث احقاق، آن جایی که مشتری خودش مال را تلف کند، شاید در بعضی موارد بتوان تفاوت گذاشت بین تلف سهوی و تلف جهلی.

استاد: نکته دومی که برای بحث اتلاف مشتری عرض کردم مساله این بود که ما صرفا بحث کنیم جایی را که غیر از مساله استناد تلف به مشتری چیز دیگر ضمیمه نشود. یعنی واقعا طوری باشد که مشتری او را تلف کرده، و در عرف عام استناد تلف را به او می‌دهند. لذا شما می گویید بعض موارد جهل …، مانعی ندارد، ما باید آن موارد را نگاه کنیم. شما می فرمایید بعض موارد، اگر طوری است که آن موارد استناد را  مخدوش می کند، اگر کلا به صفرمی رساند استناد را، سبب می شود اقوای تام، اصلا این حرف ها در آن جا نمی‌آید. اگر بعض موارد، اشتراک پیدا می‌کند- چون عقلا در این جا هنگامه است کارهایشان-. گاهی استناد را اشتراکی می بینند. وقتی شرایط را در نظر می گیرند می گویند این هم خودش دخیل بود، هم فلان امر هم دخیل بود. وقتی اشتراک می‌بینند، باز این قاعده مطلقی که قبلا گفته شد، دیگر این جا نمی آید. وقتی او آمد، این دفعه باید اختیار و خیار و مصالحه و امثال این ها را پیش بیاوریم برای آن بعض مواردی که شما می فرمایید.

شاگرد: نسیان هم شاید ملحق به بعضی از موارد جهل بشود، اگر بگوییم استناد ندارد.

استاد: ولی نسیان هم باز با استناد مانعة الجمع نیست، می‌تواند محفوظ نگه بدارد. یعنی با این که در کمال نسیان بوده، اما تلف به او مستند است. من از خواب مثال زدم. در خانه خود بایع، در خواب است، پایش می خورد آن کالایی که خریده بود تلف می شود. کلا از بین می رود. این اتلاف که نه نسیان بود، نه سهو بود، خطئی هم نبود -به اصطلاح لغوی خطأ- در حکم سهو است کسی که نائم است. و لذا محور دوم عرض من این بود که استناد تام باشد. فرض گرفتیم که استناد تلف به مشتری به نحوی که لولا این معامله و بحث ما، ضمان را می آورد. ضمانی که ولو از خواب بودن خود متلف ثابت می‌شود. پس یکی محوریت آن، یکی هم فرض استناد تامی که لولا حرف های ما، ضمان ثابت می‌شد.

تحلیل موارد مختلف قبض و تطبیق آن بر قاعده تلف

شاگرد: با توجه به آن روایتی که گفتند تا موقعی که «اخرجه من بیته»، اگر این نباشد، مثلا کاملا در اختیار مشتری بگذارد، درحیاط گذاشته می گوید بردار ببر. مشتری نمی برد. «اخرجه من بیته» نیست. می خواهم بگویم خود عنوان روایت ظاهرا باید عنوان مشیر باشد، نه این که خودش موضوعیت داشته باشد. که اگر صدق عنوان اخراج نشد پس بگوییم … یعنی این جا دیگر جزو مواردی می شود که تلف مستند می شود به خود مشتری.

استاد: نه، به صرف این که او گفته …

شاگرد: کاملا تخلیه انجام داده، گفته این را ببر.

استاد: امتناع با ترک نزد او فرق می کند. آن روز آقا اشاره فرمودند که این بحثی من الان از جلد 23 صفحه 157 می خوانم، قبلا مرحوم محقق در متن و به تبع ایشان مرحوم صاحب جواهر در شرح در همین جلد 23 صفحه 83 مطرح کردند. ببینید عبارت این است: المسألة الخامسة إذا تلف المبيع الشخصي قبل قبضه بآفة سماوية في غير الثلاثة في تأخير الثمن فهو من مال بائعه إجماعا بقسميه. إذا لم يكن بامتناع من المشتري؛ او داده، مشتری خودش امتناع کرده بگیرد. می گویند این دیگر مشمول قاعده تلف نیست.

شاگرد: منظور ما هم این است که آن روایتی که «اخرجه» گفت، طبیعتا خود اخراج موضوعیت ندارد .یعنی همین که در اختیار مشتری هست و امتناع از ناحیه بایع نیست. می خواهیم بگوییم آن «اخراج» خودش موضوعیت ندارد و الا حتی اگر امتناع هم نکند و در اختیارش بگذارد، اما اخراج نکند، باید بگوییم ضامن است.

 

برو به 0:13:15

استاد: ظاهر عبارت که این بود که بایع به او عرضه کرد. ببینید روایت عقبة صفحه 150: فی رجل اشتری متاعا و اوجبه، غیر أنّه؛ یعنی مشتری، ترک متاعه عنده؛ عند بایع، و لم یقبضه، و قال

شاگرد: «ترک» شاید به همین معنا باشد، یعنی گفته باشد پیش شما. «ترک» یعنی گذاشتش پیشش، یعنی با رضایت خود بایع شاید بوده.

استاد: ببینید ظاهرا سائل دارد عرفی سوال می کند. الان ذهن عرف که می گوید «ترک المتاع عنده»، «ترک» را به کار می برد اما یک واژه ای را ضمیمه اش می کند. یعنی سائل در ذهن خودش چرا نیاز دیده که بگوید «ترک المتاع عنده و لم یقبضه»؟ از امام می خواسته سوال کند، می خواسته موضوع را باز کند. صرفا یک توضیح بعد توضیح بوده؟ یا احساس نیاز کرده که بگوید «ترک المتاع عنده و لم یقبضه». این «لم یقبضه» با این خصوصیت آیا مقصود اضافی داشته یا نداشته؟ به گمانم داشته.

شاگرد: اگر «یُقبضه» بخوانیم یک مقدار متفاوت می شود. یعنی بار معنایی «ترک» متفاوت می شود.

استاد: فرمایش شما از باب «الاقرب یمنع الابعد» که خوب است. چرا؟ چون ضمیر دوم به بایع بر می گردد. ضمیر اول برای مشتری بود اما ضمیر دوم از باب الاقرب … ولی چون جملات ردیفی که دارد می آید، همه بر محوریت مشتری بود، این جا دور می رود. ببینید «رجل، اشتری، أوجبه، ترک، لم یقبضه» به خاطر این است که من هم که خواندم ذهنم نرفت سراغ بایع. چون می گوید «ترک المتاع عنده». «عنده» محور نشده الان.

شاگرد2: بعدش هم «قال».

استاد: «قال» هم برای اوست.

شاگرد3: به نظرم «ترک عنده» ظهور در فرمایش ایشان دارد. یعنی اصطلاحا «ترک عنده» به معنای این است که گذاشتش پیش او.

شاگرد: «و لم یقبضه» هم دلیل این است که خود بایع هم قبول کرده.

شاگرد3: یعنی قبض عرفی این جا منظور است. یعنی نرفت بگیرد، نرفت بردارد. «ترک و لم یقبضه» یعنی گذاشتش آن جا بماند. یعنی عمدا و متعمدا گذاشت بماند.

استاد: منظورتان از عمدا یعنی می خواست آثار بر آن بار کند؟

شاگرد: توجه به این داشت که می تواند قبض کند، ولی این کار را نکرد و گذاشت پیش او. یعنی کانه یک جوری امانت گذاشت آن جا بماند. یعنی در شأن قبض بود اما …

تفاوت استیمان مالکی و امانت و تأثیر‌آن در تحلیل مفهوم قبض

استاد: امتناع داریم، امانت داریم، عدم قبض داریم؛ این ها فرق می کند. امانت گذاری بعد القبض است. بعد از این که قبض می کند امانت می گذارد. آیا اگر قبض نکرده ولی یک نحو می خواهد امانت خودش بگذارد، که می گوییم «استیمان مالکی»، «تامین مالکی». مالک خودش می خواهد امانت بگذارد ولو قبض نکرده. این هم نکته ظریفی است. اما روایت در آن چه که فتوا بر طبقش هست این است که …

شاگرد: یعنی در واقع ید آن شخصی که پیشش امانت می گذارد در مرحله اول می شود ید قبض او، و بعد می شود امانت پیش او. از استیمان مالکی منظورتان این است؟

استاد: بالمقابله معلوم می شود. شما وقتی می روید یک چیزی را می خرید از بایعی، و هنوز در انبار اوست، او ید بر آن دارد؛ ید مالکانه‌ی سابقِ قبل البیع دارد. این جا الان نمی گوییم ید امانی. ید قبل القبض، مال بایع است. امانتِ تامین از ناحیه مالک نیست؛ مالک نگفته مال من پیش شما باشد. چون پیش او بوده. بعد از این هم که معامله انجام شد، باید از پیش خودش بیاید بدهد به مشتری. این فرجه ای که پیش اوست، این همان بود که می گفتیم ضمان معاوضی. یعنی لا محالة معاوضه چنین اقتضایی را داشته که کالا پیش بایع بوده، حالا که عقد بیع صورت گرفت، تا کالا از پیش خود بایع بیاید پیش مشتری این یک فاصله و طول زمانی دارد. این جا بایع یک نحو امین است اما نه امینی که مالک او را در حفظ مال خودش امین دانسته است. این لا بد منه بوده.

شاگرد: که یدش بشود ید قبض از طرف او، وکیل از طرف او بخواهد باشد.

استاد: که آقا می فرمایند قبض حاصل شده.

شاگرد: چون این را فرمودند گفتم این را باز بفرمایید، چون یک چنین تلقی‌ای می شود کرد.

استاد: آن چیزی که مقصود من است می خواهم بگویم حتی تاکید کنیم بر این که قبض هم نشده روی فرض خودمان. «ترک المتاع» این جا را نگوییم در حکم قبض است. «ترک المتاع» به این معنا که می گوید این مال، مال من است،شما امین هستید، پیش شما باشد. این جا می شود استیمان مالکی نه صرفا امانت بودن کالا، امانت به تبع سلطه قبلی‌ای که بایع بر عین داشته، مالک نیامده آن را امانت بگذارد. مشتری فقط آمده خریده؛ این هم قبلا بر او سلطه داشته حالا هم پیشش است. مالک استیمان نکرده او را. روشن است تفاوت این دوتا، ولی ملازمه ای هم با قبل ندارد.

شاگرد: بعدش می گوید «قال آتیک غدا»؛ استیمان را پر رنگ می کند. می گوید من فردا می آیم می برم. باشد پیش شما تا من فردا بیایم. این که بایع به مشتری بگوید فردا بیا ببر با این که مشتری به بایع بگوید من فردا می آیم می برم دو فضاست. کانه می خواهد بگوید شما لطف کن نگهش دار تا من فردا خدمتتان برسم بگیرم.

 

برو به 0:19:42

استاد: اما «و لم یقبضه»؛ و لذا امام علیه السلام می گویند که ما این ها حالی‌مان نیست؛  پیش او بوده، آقای بایع باید فکر ضمان خودش را بکند. او کلام را برده بود بر سر مشتری، امام علیه السلام می گویند ما در مساله شرعی اینها را نمی گوییم که حالا گذاشت و آتیک … امام محور بحث را عوض می کنند می برند بر سر بایع. ببینید جواب امام علیه السلام را، قال علیه السلام من مال صاحب المتاع؛ این ضرر از مال صاحب متاع است، محور شد او. الذی هو فی بیته حتی یقبض؛ می گویند این جا بائع باید فکر کار خودش را بکند که الان قبل القبض است. خودش مالک بوده نه اینکه دیگری بیاید بگوید امانت پیش تو گذاشتم. به عبارت دیگر الان این آقای بایع صغرای حکم شرعی است. او باید فکر خودش را بکند که خودش را از صغرویت قضیه تلف قبل القبض رها کند. امام می گویند او را نگاه کن. او جنس فروخته «حتی یخرجه من بیته»، بگوید شما بردار برو. از این که الان من صغرای قاعده تلف قبل القبض هستم، من را بیرون ببر. و لذا قبلا عرض کردم که می تواند بگوید برو بیرون خانه، تمام شد، «اخرجه من بیته». بگوید دیگر مال خودت، ببین من تحویلت دادم. حالا پشت در خانه برگرد بگو این قبض من بود، یک قاعده شرعی تلف قبل القبض تمام شد. صغرایش این جا محو شد. حالا امانت باشد مال من پیش تو که حالا دیگر بایع نیستی. قبلا بایع بود حالا مُستأمن است. کسی است که شما او را امین دانستید، دارید می گذارید در خانه او.

شاگرد: تعبدی پر رنگ تر از آن فضای عقلایی بحث است. در فضای عقلا به همین استیمان گفته می شود ولی حضرت می خواهند چنان قبض را پر رنگش کنند که دیگر جای نزاع نباشد که امانت بود یا نبود.

استاد: احسنت، مانعی ندارد تعبد را این جا به کار ببریم. اما تعبدی است که خط قرمز، آن برش، آن روشن بودن قاعده ها و این که طوری باشد که مظنه نزاع نباشد.

شاگرد: غیر استیلاء یک چیز دیگر هم هست؟ مال را فروخته، می گوید بردار برو. می گوید بردار برو، من تحویلت دادم.

شاگرد2: این می شود امتناع.

شاگرد: نه امتناع نمی کند. می گوید باشد پیشت من می آیم می برم.

استاد: این که شما فرمودید مگر غیر از استیلاء چیزی می آید، مرحوم شیخ و صاحب جواهر دارند. اما از نظر بحث فقهی اش تقریبا یک هنگامه ای است در فضای کلاس فقه. صفحه 148 مرحوم محقق می فرمایند: و القبض التخلیة؛ اصلا استیلاء هم نیاز نیست. همین که بگوید بیا ببر. بیا ببر یعنی من جلوگیری نمی کنم، تخلیه یعنی این. من از این عین جلوگیری نمی کنم. سواء کان؛ این را چرا محقق می گویند؟ چون قول ایشان که می گویند «القبض التخلیة» در فقه قائل ندارد، صاحب جواهر می فرمایند این قول مصنف است. ببینید صفحه 154 را، آن جا که محقق فرمودند: و الاول اشبه؛ صاحب جواهر فرمودند: من الاقوال الذی لم نعرف قائلا به قبلا؛ اولین کسی که در فقه این را گفته محقق اول است. خب قبلی ها چه گفته بودند؟ یک تفصیل معروف، اصلا تعریف ارائه دادند. گفتند اگر غیر منقول است، زمین است، باغ است، «التخلیة». اما اگر منقول است مثل حیوان، کالا، «اخراجه من بیته». طبق همین روایت بسیاری از فتاوی بر این است که اگر کالای فروخته شده منقول است، قابل تحرک از جایی به جایی است، قبضش لا یتحقق بصرف این که بگوید دیگر مال خودت، من تخلیه کردم. لابدّ «أن یخرجه من بیته» است.

شاگرد: یک وقتی در کوچه معامله می کنند، معامله یک حیوانی را در کوچه انجام دادند.

استاد: آن را هم گفتند، گفتند با مشتری ها مقداری را مصاحبت کند.

شاگرد: پس معلوم می شود «لم یخرجه» عنوان مشیر است. یعنی این خروج از منزل خصوصیت ندارد.

استاد: مرحوم شیخ انصاری، صاحب جواهر و همه این ها همین طوری که شما می فرمایید گفتند قبض یک حقیقت بیشتر ندارد، آن یک نحو استیلاء مناسب کل شیء است. استیلاء او این است که چند قدم برود. استیلاء این، این است که از خانه بیرون کند.

شاگرد: مبرز استیلاء است یا خود استیلاء است؟

استاد: بالفعل باید نزد عقلا، مبرز هم داشته باشد. سلطه ای را برای بایع می دیدند، این سلطه انتقال پیدا کند.

شاگرد: باید فعلیت پیدا بکند، فعلیتش مبرزی می خواهد. در خیلی جاها نیاز به مبرز داریم فی الجمله. معیاری برای این که آن فعلیت محقق شد.

استاد: آن مبرز، مکمل صدق او باشد؟ آن مانعی ندارد. فی حد نفسه، فی الجمله معقول است و خیلی جاها هم هست.

شاگرد: بنظرم حضرت فرمودند که ببر بیرون چون می خواستند همین بحث ها نشود دیگر، یعنی یک مفهوم شناوری مثل استیلاء به وجود بیاید، یک کسی بگوید به نظر من با ترکِ عنده، استیلاء اتفاق افتاده. دیگری بگوید بنظر من اتفاق نیفتاده. گفتند ببر بیرون تا مشخص بشود. یک امر محسوس اتفاق بیفتد نه یک معقول ثانی که بگوییم استیلاء شده یا نشده.

استاد: این که خوب است، یعنی چون  قبض از مفاهیمی است که صدقش حالت شناور دارد، منعطف در تحقق و مظنه نزاع است، امام علیه السلام می خواهند یک چیز روشنِ خارجیِ فیزیکیِ واقعه‌ی ثانیه ای روشن ارائه بدهند که این ها در آن پیش نیاید. این مشکل ندارد. اما به طور کلی مواردی پیش می آِید باید این را حل کنیم. اخراج از بیت برای کالای منقول است ولی سایر را چه کار کنیم؟

الان زمان ما ثبت اسناد آمده. فتاوای مراجع را هم خیلی مستحضر نیستم که هر کدام از مراجع در ثبت اسناد چه می فرمایند؟ مظنه اختلاف بنظرم باشد که همه یک جور نگویند. من چون خبر ندارم چیزی عرض نمی کنم ولی محل ابتلا بسیار زیاد است در این که چیزی را کسی در ثبت اسناد به اسم دیگری می کند، ولی دست خودش است. به صرف به اسم دیگری کردن، خودش یک نوع قبض است ولو بدنه‌ی این کالا پیش خودش است یا نه، این قبض نیست. من شنیدم بعضی آقایان می گفتند مثلا استاد ما می گوید نه، هیچ فایده ای ندارد. این سند، یک نوشتن بیخودی است.

 

برو به 0:27:52

شاگرد: خیلی وقت ها صوری این کار را انجام می دهند.

استاد: ولی خب کسی که دارد این کار صوری را انجام می دهد، می داند بعدا که کار جدی شد و رفتند سراغ دادگاه و قاضی، تمام است. از او می گیرند. نمی تواند بگوید من ندادم. با همین صرف تنظیم سند، از او می گیرند، این را چه کارش کنیم؟

شاگرد: اگر در فضای اعتبار ارزشی نداشت، صوری اش را هم انجام نمی دادند.

استاد: یعنی همان بوده که این ها را انجام داده. مثلا در هبه خیلی مهم است. شرط صحت هبه قبض است. کسی می آید ملکی را به اسم دیگری می کند. اگر اسم او کردن قبض نباشد، بمیرد، هبه باطل است و باید به ورثه بدهند. به اسم او هست، باشد. اما اگر خود سند را به نام او زدن خودش قبض باشد، هبه ای است با قبض، صحیح است و تمام شده. هبه مشروط به قبض بود، سند زدن خودش قبض است. منظور این است که چیزهایی پیش می آید که باید آن مساله سلطه را حلش بکنیم. صرفا از این روایت نمی توانیم …

شاگرد: بعضی ها این جور درستش می کنند که مثلا قبلا عقد شفاهی خواندند، قبض هم کردند. حالا می آیند کارهای قانونی آن را هم می کنند. یعنی یک گزارشی از آن اتفاقی که افتاده است.

استاد: این جور باشد که خوب است. آن جور باشد صاف است فرمایش شما. اما همه جا این جور نیست.

شاگرد: در روایت یک تناسباتی به ذهن می رسد. مثلا در صَرف که این قدر قبض مهم است، در آن جا کسی به ذهنش می رسد که امام در این جا که یک چیزی است که به راحتی در جیب می شود گذاشت، بفرمایند «یخرجه من بیته». عرضم این است که با توجه به روایت که می گوید «ترک المتاع عنده»، معمولا چه چیزی را ترک می کنند نزد بایع که بماند؟ نوعا انسان به ذهنش می رسد که یک چیزی است که حملش سخت است. حالا اگر تعبیر منقول و غیر منقول نکنیم، مثلا چند تن برنج خریده. لذا می خواهم بگویم تعبیر امام که فرموده «حتی یخرجه من بیته» ممکن است که خصوصیاتی در قضیه بوده باشد و الا اگر همین شخص یک چیز مثلا خیلی ساده ای خریده بود، یک چیز خیلی کوچکی خریده بود که قشنگ  در جیب هم جا می شد، این جا حضرت معلوم نبود تعبیر «یخرجه من بیته» بکنند، این جا دیگر تعبیر می کردند که قشنگ به دستش بدهد.

استاد: شاهد این که شما فرمودید، در صَرف ما هیچ جا نداریم که بگوید اخراج. در صَرف تعبیر چیست؟ روایات متعدد، «یدا بید». دیگر این جا اخراج از بیت نیست، چون پول است دیگر، قبض را تعبیر می کنند «یدا بید»، بگیر و بده. قبضی را که تخلیه بود یا اخراج از بیت بود، در درهم و دیناری که مختصر است و در جیب می گذارد به فرمایش شما، دیگر هیچ کدام از این تعبیرات نمی آید، به جای آن ها می آید «یدا بید».

شاگرد: قبضش محکم تر است.

استاد: یدا بید؟

شاگرد: بله، قبض مراتب دارد.

استاد: آیا استحکام را حضرت در «یدا بید» می خواهند بگویند؟ یا می خواهند تعارف را بگویند؟ یعنی ریخت درهم و دینار قبضش به «یدا»  است، نه اخراج از خانه.

شاگرد: مثلا امروزه که به حسابش می ریزد، این حساب می شود؟ عرض می کنم در این جا فرق دارد. مثلا گذاشته در آن اتاق، گفته این پول طلا، آن هم طلا، برو بردار. این قبض حساب نمی شود عرفا؟ عرض می کنم که بعضی جاها می خواهند سختگیری بکنند در صرف، که قبض به این نحو را اراده کردیم. مثلا می گوید شما برو بردار، تا او برود بردارد دزد برداشته برده، می گویند کلا صرف بهم خورده؟

استاد: در آن روایت دارد که حضرت فرمودند غلام را بفرست همراهش جدا نشود. معامله صرف شد، گفت این پول ها را بگیر من بروم، حضرت فرمودند نه، نگذار جدا بشود. غلام خودت را همراهش بفرست با هم مصاحب باشند برود بگیرد.

شاگرد: سختگیری کردند، یک قبض خاصی آن جا مراد است.

شاگرد2: در واقع فرمایششان یک جور موید است، چون با این منافاتی ندارد. این که ما داریم می گوییم که سخت گیری بیشتری است، به دستش بگیرد و خارج بشود.ولی این جا نگفتند دستش بگیرد و خارج بشود.

شاگرد: می خواهم بگویم قبض عرفا مراتب دارد.

شاگرد2:  بله، به تناسباتش. مثلا در مورد بیع خانه می خواستند شرط کنند که قبض باشد. خب آن جا مثلا چه تعبیری می کردند؟

استاد: ایشان می خواهند غیر از تناسب، یک عنصر تاکید هم و مراتب را هم …

شاگرد3: از یک جهت سختگیری است، از یک جهت سهل گیری. از یک جهت سختگیری است که باید حتما به دستش برسد. از یک جهت سهل گیری است که نیاز نیست از خانه او برود بیرون. نمی شود گفت بحث سختگیری و امثال این ها. بحث تناسب است. ظاهرا این جور برداشت می شود.

شاگرد4: بحث سرقت و تلف المبیع، تصورش برای غیر منقول  موونه می خواهد.

شاگرد5: به نظر می رسد آن اتفاقی که باید بیفتد در واقع اخراج از سلطه است. خانه در آن روایت یا «ید» در صَرف، نشان سلطه است دیگر. یک موقع شما می فرمایید منفعلانه فقط تخلیه بکند، ظاهرا حضرت می خواهند بفرمایند کفایت نمی کند. انفعال در قبض کفایت نمی کند، بلکه باید فعالانه این را اخراج بکند از سلطه خودش. حالا این گاهی اوقات به اخراج از خانه تحقق پیدا می کند و گاهی جور دیگری.

تحلیل مفهوم قبض با لحاظ سلطنت قبل از قبض

استاد: ما اول سلطه را نسبت به قبل از قبض بررسی بکنیم  تا ببینیم قبض چه کار می خواهد بکند. قبل از قبض سلطه ای هست یا نیست؟ قبلش یک سلطه ای هست که مقبِض می خواهد این را منتقل کند به قابض، بدهد به او. آن سلطه قبل القبض ریختش چطور است؟ در تحلیل عقلایی که وقتی عقلا می گویند فلانی می خواهد قبض کند، قبلش چه حالی داشت، یکی از اغراضی که عقلا برای کالا دارند حفظ است. ولو به تعبیر آقا( یکی از شاگردان) غیر منقول را دزد نمی برد، اما حفظ نیاز دارد. یک باغ محافظت می خواهد. قابض کیست؟ مسلَّط. مسلط یعنی چه؟ یعنی آمده باشد چادر روی چیزی پهن کرده باشد؟ افتاده باشد روی آن چیز؟ نه، یعنی در عرف عقلا وقتی مقوله‌ی حفظ این متاع مطرح می شود، ذهن عقلا سراغ چه کسی می رود؟ تا می گویند این مال برای محافظت او، برای آن حیث حفاظ بر بقاء این متاع، ذهن عقلا سراغ چه کسی می رود؟ ما اسم این را می گذاریم سلطه. سلطه چیست؟ یعنی آن کسی که عقلا وقتی حیث حفاظ و بقاء آن کالا را در نظر می گیرند، تا می گویند این کالا باید محفوظ باشد، ذهنشان می رود سراغ کسی که حافظ اوست.

 

برو به 0:35:48

شاگرد: در واقع از باب اماره.

استاد: از باب تجربه و رسم عقلاء، ذهن عرف سراغ او می رود. اسم این که ذهن عقلا می رود سراغ کسی که او متصدی و مسوول حفاظ و حافظ بودن این کالاست، اسم این را سلطه می گذاریم. می گوییم پس بر این عین سلطه دارد. یعنی دیگری مسوول حفظ این نیست و دیگری هم نمی تواند با او مزاحمت کند. اسم این سلطه است. خب حالا در غیر منقول، در منقول، در درهم و دینار و همه این ها، به تناسب آن کالا این مسئولیت حفظ در ذهن عقلا ترتیب داده می شود. تا می گویند این کالا می خواهم محفوظ باشد، ذهن سراغ چه کسی می رود؟ اگر مالک بود، خب می شود حفاظ مالکی؛ اگر نبود می شود ید امانی یا حتی عدوانی. ید عدوانی منافاتی ندارد با سلطه. چون ید عدوانی یعنی اگر تلف شد ضامن است. ید امانی اگر بلا تفریط تلف شد، ضامن نیست. حتی در ید عدوانی هم ضامن حفظ عقلایی اوست. غاصب است ولی مگر چون غاصب بوده عقلا او را به عنوان مسلطی که ضمان حفظ یک کالا را دارد نمی بینند؟ می بیینند. و لذا می گویند اگر تفریط شد که معلوم، بلاتفریط هم ضامن است چون غاصب است.

شاگرد: انگار این قبضی را که ما در فضای حقوق می خواهیم یک معنایی را از آن بفهمیم، یک مقدار متفاوت با سلطه باشد. ما مثلا می گوییم «الناس مسلطون علی اموالهم»، این تسلیط بر مال که می گوییم خیلی معنای وسیع تری از این دارد که اصلا می خواهد مالش را در اختیار دیگری بگذارد. یا در همین مثال می توانیم بگوییم این آقای بایع الان سلطه نسبت به این ندارد. می توانیم در فضای حقوق این حرف را بزنیم. انگار نیازبه یک واژه دیگری داریم برای توضیح این قبض.

شاگرد2: معرضیت انتفاع را می توانیم به عنوان ملاک بگیریم؟ چون در فرمایش شما به نظرم خیلی صاف نشد این که ما به غاصب بگوییم در سلطه اش به یک معنا که او مسئول حفظش است. بعد بفرمایید که حفظ یعنی اگر تلفش بکند یا ضامن است یا … این خیلی تکلف دارد. ولی در معرض انتفاع شخص است. حالا سوال مهم این است که بر هر کدام از این مناط ها که بخواهیم مترتبش بکنیم، در تعیین ملاک اقباض، هر کدام، کدام را متعین می کند. در فرمایش شما مثلا تخلیه کفایت می کند در صدق سلطه مشتری یا نه؟

استاد: حالا شما معرضیت انتفاع را فرمودید. شما چه چیزی فرمودید (سائل قبلی)؟

شاگرد: من عرضم این بود که این سلطه ای که برای تحقق قبض که مثلا در این اموال چه سلطه ای پیدا کند، فقط سلطه پیدا کردن را نباید در فضای اعتبار دنبالش باشیم.

استاد: دنبال فرمایش شما را عرض کنم؛ ببینید درست است که مفهوم سلطه- الناس مسلطون- در فضای حقوق است، ولی متعلق سلطه مهم است. سلطه بر چه دارد؟ سلطه یک نحو سیطره بر یک امری است. اگر می گویید سیطره دارد بر تصرفات، تصرفاتی که زائد بر عین است؛ این می شود آن «الناس مسلطون». «الناس مسلطون» یعنی چه؟ یعنی سیطره دارند بر تصرفاتی زائد بر عین و بقاء بر عین. اما ما که می گوییم قابض مسلط بر عین است، یعنی مسلط است بر عین و بر بقای عین. حفاظ.

منظور ما این است. یعنی عقلا وقتی می گویند این عین باید محفوظ بماند و باقی باشد، مسئول بقای او را چه کسی می بینند؟ ذو الید مسئول اوست. هر کسی می خواهد باشد ولو غاصب باشد. بنابراین ذو الید یعنی چه کسی؟ یعنی مسلط بر تصرفاتِ نه زائد بر بقاء عین، تصرفاتی بر ابقاء عین. این که از تلف محفوظ بماند، عین بماند. این اندازه فقط مقصود من است.

شاگرد: کسی که اجاره داده، شاید اجاره مثال بدی نباشد.

استاد: ذو الید اوست.

شاگرد: در واقع کسی که مستاجر است، الان چطور می شود؟

استاد: الان اوست که وقتی می گویند این خانه باید محفوظ بماند، ذهن هم سراغ او می رود. موجر عین مستاجره را باید اقباض کند، به چه کسی؟ به مستاجر. اقباض نکند، اقباض متناسب با انتفاع او، اجاره محقق نمی شود.

شاگرد2: در مورد مشتری چه بگوییم این جا؟ بگوییم مسلط بر عین بشود؟

استاد: یعنی طوری باشد که تا می گویند این عین باید محفوظ بماند، ذهن عقلا می رود سراغ چه کسی؟ الان چه کسی را مسئول حفظ می بینند؟ ذو الید کیست؟ اصلا ما وقتی می گوییم ید، من گمانم این است که دقیقا آن که صاحب جواهرو مرحوم شیخ انصاری و خیلی ها گفتند قبض یعنی یک نحو استیلاء خاص، مرادفش واژه «ید» است. «ید» نه یعنی این که دست بر او دارد. ذو الید یک باغ چیست؟

شاگرد2: حالا اگر وکیل مشتری بیاید قبض بکند چطور؟

استاد: خب مانعی ندارد او وکیل است.

شاگرد: ید، ید او می شود.

استاد: ید، ید اوست. وکالت چیست؟ یعنی کار او را، او انجام می دهد.

شاگرد2: این جا دیگر از بایع گذشته. این جا طبیعتا می گوییم قبض صورت گرفته،یعنی آن سلطه ای که باید منتقل می شد، منتقل شده. حالا این جا سلطه برای چه کسی است؟ سلطه ای که وجود دارد؟

استاد: دو تا سلطه طولی است. سلطه قبلی که برای بایع بود الان عقلا این سلطه را برای مشتری می بینند، اما در طول سلطه مشتری، وکیل او هم ید امانی دارد.

شاگرد2: سلطه که داشتید می فرمودید که اگر بپرسند کسی که باید حفظ کند کیست؟

استاد: ذهن می رود سراغ ذو الید بالفعل که وکیل است. اما چون ید وکیل ید امانی است و به منزله ید اوست، در مقابله با سلطه بایع، او را دیگر منسلخ می بینند.

شاگرد2: پس در این جا ما یک معنای دیگری از سلطه را گفتیم چون اگر الان تلف بشود، به عهده وکیل است.

استاد: نه، یدش امانی است، تلف بشود وکیل ضامن نیست.

شاگرد: چون یدش، ید اوست.

استاد: بله، ید امانی یعنی چه؟ یعنی حفاظ با این ذو الید است اما چون یدش امانی است، ضامن نیست. اگر تفریط کند، بله. ذوالیدی بوده که چون تفریط کرده، ضامن است.

شاگرد: قبض شاید از آثارش حفظ باشد، منتهی قبض خودش مقدمه برای انتفاع است. چون قبض محقق می کند انتفاع را، باید بگوییم کسی که می خواهد انتفاع ببرد، باید قبض بکند تا انتفاع ببرد. باید قبض را جوری معنا بکنیم که با آن انتفاع جور در بیاید. ولو این که ممکن است از آثارش حفظ هم باشد.

 

برو به 0:43:44

استاد: ببینید ما اگر قبضی را که در بیع هست، با قبضی که در غاصب و سایر موارد است، دو عنصر حقوقی عرفی بگیریم، خب فرمایش خوب است. می گویید در بیع و سلطه مالکیه و قبض مالکی باید معرضیت انتفاع باشد، شأنیت انتفاع باشد. اما چه ملزمی داریم ما که دو نوع قبض بکنیم. من می گویم قبض یعنی آن چیزی که ذهن عقلا می رود سراغ او، چشم عقلا می رود سراغ او برای حفظ و بقاء کالا فقط، کاری به انتفاعش هم ندارد. این جا وقتی قبض را این جور معنا می کنیم در همه موارد این تعریف صادق است.

شاگرد: نوع دوم قبض چیست؟

استاد: قبضی که غیر مالکی است، مثل غاصب.

شاگرد: در معرضیت انتفاع غاصب قرار گرفته. تسلط غاصب بر آن ثابت است فعلا.

شاگرد2: تسلط عدوانی است.

شاگرد: تسلط عدوانی است ولی در معرض انتفاع اوست نه مالک.

استاد: قبض ودعی، من می خواستم نفی ضمانش را فقط بگویم و الا قبض ودعی، قبض وکیل. در قبض وکیل اگر شما بگویید معرضیت انتفاع شرط است، قبض نیست. و حال آن که …

شاگرد: وکیلش است دیگر …

استاد: نه، وکیل نمی تواند منتفع بشود به عین، اجازه ندارد.

شاگرد: به نفع موکلش و به مصلحت موکلش …

استاد: قبض ودعی را چه می گویید؟ ودیعه می گذارد پیش او …

شاگرد: از باب ودیعه است.

استاد: قبض هست یا نیست؟

شاگرد: بله.

استاد: پس دو تا قبض داریم.

شاگرد: به فرمایش خودتان جا به جا متفاوت است به خاطر شرایط خاص قابض …

استاد: عاریه عرض نکردم. عاریه هم قبض می کند، هم منتفع است. ودیعه این است که ودعی یدش امانی است، قبض می کند، ممنوع است از انتفاع.

شاگرد: انتفاعش از همین باب است که ودیعه است. نمی گذارد تصرف بکند در مال. انتفاعش به همین نحو است. انتفاع ودعی دارد یعنی می تواند مانع بشود که مالک تصرف در آن نکند.

استاد: این که اسمش انتفاع نیست.

 

برو به 0:45:58

شاگرد: انتفاع هر جا به نحو خودش است. انتفاع غاصب هم انتفاع عدوانی است. انتفاع وکیل هم انتفاع وکیلی است از باب موکلش است.

استاد: همان غاصب اگر ید غاصبانه دارد اما به هیچ وجه ذره ای از منافع او منتفع نشده.

شاگرد: می تواند،در معرض است. می تواند مورد انتفاع قرار بگیرد.

شاگرد2: در ودعی شارع مانع گذاشته ولی در معرض انتفاعش است، در وکیل هم همین طور است که شارع مانع گذاشته و گفته ولو در معرض انتفاع است ولی حق نداری بدون اذنش و مصلحتش انتفاع ببری، در ودعی هم همین طور. عرفاً تسلط به معنی در معرض انتفاع است.

استاد: یعنی عرفاً حتی آن انواع دیگر قبض هم طوری است که ولو ممنوع باشد، معرضیت تکوینی انتفاع است.

شاگرد: با توجه به این بحث « فی وعاء مناسب»، نمی توانیم به صورت کلی بگوییم «قبض فی وعاء المناسب له»

استاد: بله معرضیت انتفاع، آقایان هم همین را می فرمایند. اما ببیینم که این معرضیت انتفاع مقوم مفهوم قبض است و عرف عقلا که ذهنشان می رود سراغ شخصی، او را در معرض انتفاعات می بینند که می گویند قابض است یا نه؟

شاگرد: در ظرف مناسب خودش، هر کدام بحسبه.

استاد: ببینید تلاش من این است که یک چیز اضافه نیاورم در کار. قبضی که عرف عقلا می بینند … وقتی می گوییم حفاظ، عین است و حفاظ برای بقای او …

شاگرد: حفظ اصلا ربطی به قبض ندارد. حفظ با دو تا واسطه به قبض متصل می شود.

شاگرد2: بحث اماریتش است نه خود حفظ.

شاگرد: معنای قبض یعنی تصرف کردن، با دو تا واسطه لازمه اش این است که حفظش هم گردن اوست.

استاد: من نگفتم حفظ، قبض است. عرض کردم عقلا وقتی مساله محفظویت یک عین مطرح می شود، چشمشان خیره می شود روی یک جایی، او را می گوییم قابض. شما می گویید عقلا وقتی معرضیت انتفاع مطرح می شود، چشمشان خیره می شود به جایی. تفاوت عرض من با شما این است. ببینیم آیا انتفاع هم چیزی است که دخالت دارد در این که چشم عقلا خیره بشود به عنوان قبض روی یک چیزی یا نه، خود صرف حفظ ولو هیچ گونه انتفاعی را نبرد؟ شما که می گویید انتفاع یعنی یک جور معنای بسیار وسیعی از انتفاع می گوید، در آن من حرفی ندارم، یک جوری دارید انتفاع را معنا می کنید که ودعی که به هیچ وجه دست به چیزی نمی زند هم می گویید منتفع است.

شاگرد: منتفعِ ودعی است.

شاگرد2: شأنیت انتفاع دارد.

شاگرد: این گرو اوست، اگر نداد می تواند بردارد.

استاد: گرو نه، ودیعه. رهن که نگفتم. ودیعه را می گویم. به خاطر همین تعجب می کنم که شما در ودیعه می گویید یک جور منتفع است. شأنیت انتفاع به عنوان عقد ودیعه به او نمی دهند، قبض ودعی شأنیت انتفاع به او نمی دهد. اتفاقا خلاف مقتضای عقد ودیعه است. وقتی می گوید ودیعه یعنی دست نزنی ها.

 

والحمدلله رب العالمین  وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین

پایان

 

تگ:

تلف مشتری، قبض، ارفاق بالمشتری، تسلط، معرضیت انتفاع، سلطه، مناسبت موضوع و حکم، احقاق حق در قاعده تلف المبیع، شأنیت انتفاع،مبرز عقلائی در قبض، استیمان مالکی،‌ید عدوانی، ید امانی، تلف المبیع قبل القبض

درج پاسخ:

پست الکترونیک نمایش داده نمی‌شود.

حداکثر حجم مجاز: 32 مگابایت. فایل‌های مجاز: تصویر, صوت, ویدئو, سند, ارائه. Drop files here

ما را دنبال کنید
آدرس: قم - خیابان ارم - کوچه ١۶- پلاک ٢٧ - طبقه دوم